تلاش‌های سی‌ساله؛ نتیجه‌بخش یا بی‌نتیجه؟ / کارشکنی‌ سیاسیون از بزرگ‌ترین موانع بر سر راه علوم انسانی اسلامی

یکی از بزرگترین موانع بر سر راه علوم انسانی اسلامی، کارشکنی‌های سیاسیون ناآگاه و بعضاً فریفته غرب و دلدادگان اندیشه‌های غربیان است.

 

به گزارش تبیین به نقل از مهر، حجت الاسلام احمدحسین شریفی دانشیار گروه فلسفه مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) بعد از انتشار نامه سرگشاده رضا داوری اردکانی درباره علوم انسانی و اجتماعی و نقدهایی که به آن وارده کرده بود، یادداشتی منتشر کرد.

متن این نامه به شرح ذیل است:

جناب دکتر رضا داوری اردکانی، از بزرگان و نام‌آوران فلسفه در ایران، چندی پیش (اواخر بهمن ۱۳۹۶)، در پاسخ دعوتی برای شرکت در نشستی علمی درباب علم دینی و علوم انسانی اسلامی، ضمن عذرخواهی از شرکت‌ در آن نشست، در ضمن نامه‌ای کوتاه، مطالبی را درباره علوم انسانی اسلامی بیان کردند.

این نامه بلافاصله در فضای علمی کشور و در میان مدافعان و مخالفان علوم انسانی اسلامی واکنش‌هایی، عمدتاً احساسی و از سر بی‌تأملی و بعضاً جاهلانه و کینه‌توزانه، را برانگیخت تا جایی که برخی از مدعیان علوم اجتماعی و انسانی، که بعید نیست فهم و درکشان از علوم انسانی موجود نیز همچون فهم و درک نادرست و کژی باشد که از این نامه دکتر داوری داشته‌اند، با طعنه و نیشخند، ضمن تشکر از دکتر داوری به شکلی طعنه‌آمیز بر ایشان آفرین گفتند که بالاخره در پایان عمر حقیقت مسأله را فهمید و نادانی خود را تا ابد کِش نداد! و حتی بعضاً قیاس به نفس کرده و اندیشمندی مثل دکتر داوری را متهم به نان به نرخ روز خوری کردند! درباره چنین افرادی باید گفت که نه تنها ارزش توجه ندارند که کرای نام بردن نیز ندارند.

یا یکی از قطب‌های هتاکان و مدعیان درشت‌گوی عالِم‌نمای این سرزمین، چنان کینه‌ورزانه و بی‌ادبانه در این باره موضع‌گیری کرد که تعجب دوستان خود را نیز از این همه کینه و حقد و حسدی که نسبت به دکتر داوری در سینه دارد، برانگیخت.

راستی تفکر ترجمه‌ای درباب فلسفه علم که مدعی تخصص در آن هستند، آیا افتخار دارد؟ آیا داشته‌های سِر۱ پوپر و دیگر فلاسفه دست چندم غرب را نشخوار کردن و با چند شعر مولوی آمیختن هنری است که شایسته افتخار باشد؟ عجیب‌تر اینکه بر این علم تقلیدی خود چنان شادمانند که دکتر داوری را سرزنش می‌کنند که چرا خود را در معرض وزش توفان‌وار اندیشه‌های فیلسوفان علم غرب قرار نداد و از آنان بهره‌ نگرفت و او نیز مثل ایشان مقلدوار به نشخوار چنان اندیشه‌هایی نپرداخت!

روزی‌خواران ملکه انگلیس و ادب‌آموزان نورچشمی الیزابت دوم را چه سزد که اندیشمندی مثل داوری را «بی‌پروا» و «قدرت‌گرا» بنامند؛ هر چند پاره‌ای از اشعار مولوی را نیز ضمیمه کار خود کنند. (بیچاره مولوی که چنین مدافعان و مقلدانی دارد!)

به هر حال، از زمان انتشار نامه جناب دکتر داوری، دوستان زیادی از این بنده نیز درخواست می‌کردند که مواضع خود را درباره آن نامه بیان کنم. اکنون که از آن فضای احساسی و ژورنالیستی و کینه‌توزانه قدری دور شده‌ایم، مناسب است گفتگویی مکتوب با استاد گرانقدر جناب دکتر داوری درباره محتوای آن نامه را آغاز کنم، امیدوارم که ایشان نیز، آن گونه که از او انتظار می‌رود، باب این پرسش و پاسخ فلسفی و علمی را باز نگه‌ دارد و با پاسخ به پرسش‌ها و احیاناً نقدهایی که در این مکتوب بیان می‌شود، موجبات شفاف‌سازی بیشتر این بحث و رونق علمی آن را فراهم کنند.

در مجموع چندین نکته مهم در این نامه ذکر شده است که در ادامه به آنها می‌پردازیم:

یک. تلاش‌های سی‌ساله؛ نتیجه‌بخش یا بی‌نتیجه؟

حضرتعالی در بخشی از نامه خود آورده‌اید: «این بحث … سی سال است که به نتیجه نرسیده است و به نظر نمی‌رسد که در آینده نیز به نتیجه‌ای برسد.»

در این رابطه به ذکر چند نکته بسنده می‌کنیم:

اولاً، همانطور که استحضار دارید، بحث از علوم انسانی اسلامی، و اسلامی‌سازی دانش‌های جدید، اختصاصی به مباحث سی سال اخیر ندارد؛ بلکه دست کم از زمان سیدجمال الدین اسدآبادی این دغدغه در میان دلسوزان و مصلحان جهان اسلام مطرح بوده است. در این باره مقالات و کتاب‌های متعددی نوشته شده است، که علی‌القاعده حضرتعالی از آنها اطلاع دارید. در اینجا فقط به شعری از اقبال لاهوری (۱۸۷۹-۱۹۳۸) اکتفا می‌کنم که می‌گفت:

چون عرب اندر اروپا پر گشاد            علم و حکمت را بنا دیگر نهاد

دانه آن صحرانشینان کاشتند               حاصلش افرنگیان برداشتند

خوش‌تر آن باشد مسلمانش کنی           کشته‌ شمشیر قرآنش کنی

ثانیاً، آیا واقعاً نظر حضرتعالی این است که اگر سی سال از عمر طرح نظریه‌ای بگذرد اما به نتیجه نرسد، این نشانه نادرستی و بی‌ثمری آن است؟ به نظر شما، به عنوان رئیس فرهنگستان علوم، از میان ده‌ها هزار استاد و متخصص علوم انسانی در کشور ما، چه تعداد از آنان به چنین ایده‌ای باور دارند و به چه میزان در مسیر تحقق آن تلاش کرده‌اند؟ حال اگر تلاشی جدی از سوی قاطبه اندیشمندان برای تحقق این ایده صورت نگرفته است، آیا به معنای نادرستی آن و مستلزم یأس و ناامیدی از نتیجه‌بخش بودن آن است؟ حتی اگر تلاش‌های زیادی هم برای تحقق آن صورت می‌گرفت، آیا به صرف نتیجه‌بخش نبودن آن تلاش‌ها، منطقاً می‌توان به این نتیجه رسید که پس چنین ایده‌ای نادرست است؟

ثالثاً، آیا در تاریخ علوم تجربی جدید، علمی را سراغ دارید که بعد از طرح در مدت سی سال به طور کامل تولید شده باشد؟ چنین تعجیلی، اگر از سوی افراد دیگری، غیر از حضرتعالی می‌بود، می‌توانستیم او را به علم‌ناشناسی یا خستگی و یأس و ناامیدی متهم کنیم. تاریخ علم و نظریه‌پردازی، تاریخ تلاش و صبوری و امید بوده است. داستان کشف رموز خط میخی، از این جهت نمونه‌ای آشکار است. بیش از صد سال از زمان طرح ایده تا به نتیجه‌ رسیدن آن طول کشید؛ اما هیچ کس مأیوس و ناامید نشد. حال چگونه می‌توان انتظار داشت که ایده‌ای بزرگ و حیاتی که صدها برابر کشف رموز خط میخی اهمیت دارد، و سرنوشت امتی و جهانی به آن بستگی دارد، در مدت سی سال به نتیجه نهایی برسد؟

رابعاً، یکی از ابتدایی‌ترین اصول تبیین در مسائل اجتماعی و انسانی، کثرت‌گرایی در تبیین است. یعنی یک پدیده انسانی و اجتماعی را هرگز نمی‌توان تک‌عاملی دید. بر این اساس، به نتیجه نرسیدن علوم انسانی اسلامی، بر فرض پذیرش مدعا، می‌تواند معلول علل و عوامل مختلفی باشد، ساده‌ترین و البته ضعیف‌ترین احتمال این است که اصل ایده را ایده‌ای نادرست بدانیم. اما ده‌ها علت و عامل دیگری برای چنین ناکارآمدی فرضی‌ای می‌توان برشمرد.

خامساً، درباره ایده علوم انسانی اسلامی هم در سطح مبانی و هم در سطح روش‌شناسی و هم در سطح تولید نظریه فعالیت‌های فراوان و موفقیت‌آمیزی صورت گرفته است. در سال‌های اخیر هزاران مقاله و صدها کتاب در حوزه فلسفه علوم انسانی اسلامی و رشته‌های خاصی مثل اقتصاد، علوم سیاسی، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، علوم تربیتی و مدیریت تدوین شده است که ذکر آنها در این وجیزه نمی‌گنجد.

دو. سیاست و علوم انسانی اسلامی

در بخش دیگری از نامه خود فرموده‌اید: «وقتی مطلب سیاسی با مسئله علمی خلط می‌شود، هر چه بکوشند به نتیجه نمی‌رسند.»

درباره این‌باره نیز چند مطلب را یادآور می‌شوم:

اولاً، این نکته درستی است؛ اما به نظر می‌رسد اراده درستی از آن نشده است. حقیقت این است که یکی از بزرگترین موانع بر سر راه علوم انسانی اسلامی، کارشکنی‌های سیاسیون ناآگاه و بعضاً فریفته غرب و دلدادگان اندیشه‌های غربیان است.

حضرتعالی به عنوان یکی از اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی و کسی که حدود ۲۰ سال ریاست فرهنگستان علوم را بر عهده داشته است، بهتر از هر کس دیگری می‌داند که تقریباً هیچ یک از رؤسای جمهوری سی سال اخیر و اغلب قریب به اتفاق وزرای علوم و آموزش عالی کشور در طی این سال‌ها، هرگز نه تنها اعتقادی به علوم انسانی اسلامی نداشته‌ و کمترین قدمی برای آن برنداشته‌اند؛ بلکه بیشترین کارشکنی‌ها و مانع‌تراشی‌ها را بر سر راه آن داشته‌اند.

حتی رئیس جمهور فعلی به دلایل مختلف، از جمله ناآگاهی از این مقوله، به هر مناسبتی، طعنه‌ای بر این فعالیت‌ها می‌زند و همان طور که اطلاع دارید بعد از انتشار نامه جنابعالی، ایشان هم میزان درک خود از ایده علم دینی را با چنین نقدی نشان داد که «اینکه شما یک قرآن در داشبورد خودرو بگذارید که خودروی اسلامی نمی‌شود»! چنین تصوری فقط ساخته و پرداخته یک ذهن سیاست‌زده و ناآگاه است و گرنه کدامیک از مدافعان علوم انسانی اسلامی چنین تخیلات و توهماتی را در ذهن خود تصور کرده‌اند؟!

این سخن رئیس جمهور، ما را به یاد یکی دیگر از مخالفان قدیمی‌تر علم دینی می‌اندازد که برای تمسخر این ایده‌ از شخصیت مجعولی یاد می‌کند که علم دینی را علمی می‌دانسته‌ است که برای تأمین انرژی مورد نیاز به جن‌شناسی می‌پردازد. زیرا جنیان از آتش‌اند و آتش منبع انرژی! او نیز با تمسک به چنین مغالطه پهلوان‌ پنبه‌ای خیال خود و مقلدانش را آسوده کرد که پس ایده علم دینی ایده‌ای مضحک است!

ثانیاً، فیلسوف عزیز ما، به خوبی می‌دانند که برخورداری از منصبی سیاسی هیچ ملازمه‌ای با عدم تخصص در علوم انسانی ندارد. ممکن است برخی از صاحب منصبان سیاسی و اجتماعی، از بسیاری از مدعیان علوم انسانی و اجتماعی، نسبت به حقیقت علم آگاه‌تر و بصیرتر باشند. قطعاً منظور حضرتعالی این نیست که اظهار نظر کسانی مثل امام خمینی یا رهبر معظم انقلاب اسلامی درباره علوم انسانی اسلامی، که به اعتقاد همگان از جمله‌ آگاه‌ترین و متخصص‌ترین افراد در مسائل اجتماعی و علمی روز هستند، موجب سیاسی شدن این مسأله علمی شده باشد.

ثالثاً، بنده هیچ ملازمه‌ای بین اظهار نظر افراد سیاسی درباره یک مسأله علمی و بی‌نتیجه‌ شدن تلاش‌های علمی نمی‌بینیم. و اعتقاد ندارم که به صرف اینکه اشخاص سیاسی درباره یک مسأله علمی سخن بگویند، دیگر «هر چه بکوشند به نتیجه نمی‌رسند»! اگر ملازمه‌ای میان این دو وجود دارد، خوشحال می‌شوم که منطق آن را بیان کنید.

سه. رابطه علم و دین

در فرازی دیگر از نامه حضرتعالی چنین آمده است که «علم ماهیتی متفاوت با دین دارد و به این جهت آن را به صفت دینی نمی‌توان متصف کرد. به عبارت دیگر، وصف دینی نمی‌تواند صفت ذاتی علم باشد.»

درباره این فراز نیز چند نکته و سؤال مطرح می‌کنم:

اولاً، همان طور که حضرتعالی به خوبی می‌دانید اصطلاح «ذاتی» دست کم هشت معنا دارد؛ حال باید پرسید که منظور شما از این سخن که «وصف دینی نمی‌تواند صفت ذاتی علم باشد» کدامیک از آن معانی است؟ آیا منظور ذاتی باب ایساغوجی است؟ یا ذاتی در مقابل غریب؟ یا ذاتی باب برهان؟ یا ذاتی به معنای واقعی و نفس الامری؟ یا سایر معانی ذاتی؟ به هر حال،‌ باید دانست که مبهم سخن گفت صرفاً بهانه‌ای برای کج‌فهمی و سوء استفاده‌های بدخواهان را فراهم می‌کند.

ثانیاً، صدر و ذیل این مطلب با هم ناسازگارند! اینکه وصف «دینی»، وصفی «ذاتی» برای علم نیست، هرگز مستلزم آن نیست که علم قابلیت اتصاف به وصف دینی را نداشته باشد. مگر در هر اتصافی، رابطه صفت و موصوف رابطه‌ای ذاتی است؟ آیا وقتی حضرتعالی عالی را متصف می‌کنیم به فیلسوف، شرط صحت این اتصاف آن است که جنابعالی ذاتاً فیلسوف باشید؟ یا وقتی شما را متصف می‌کنیم به فیلسوفی ایرانی، و هایدگر را متصف می‌کنیم به فیلسوفی آلمانی، آیا بدان معنا است که ذات حضرتعالی اقتضای چنین توصیفی را دارد و ذات جناب هایدگر مقتضی چنان توصیفی است؟

ثالثاً، احتمالاً منظور جنابعالی اشاره به نظریه‌ای است که دینی بودن را «قید توضیحی» برای علم می‌داند و معتقد است که علم اگر علم باشد، حتماً دینی است. اگر این باشد، باید دانست که فقط عده اندکی از مدافعان علوم انسانی اسلامی قید دینی برای علم را قیدی توضیحی می‌دانند؛ اما اکثر مدعیان علوم انسانی اسلامی، وصف دینی را وصفی «احترازی» می‌دانند. بنابراین، بر فرض نادرست بودن چنان دیدگاهی، هرگز نمی‌توان نتیجه گرفت که پس هر نوع دیدگاهی درباره علوم انسانی اسلامی نادرست است!

چهار. معنای علم دینی

حضرتعالی در فرازی دیگر ‌نوشته‌اید: «البته وجود علوم دینی محرز است و این علوم در همه جا و بخصوص در کشور ما جایگاه ممتاز دارند اما آنها علومی هستند که مسائل‌شان مسائل دینی است. علوم فقه و اصول فقه و حدیث و تفسیر و کلام و حتی فلسفه اسلامی در زمره علوم اسلامیند.»

از این عبارت فهمیده می‌شود که از نگاه حضرتعالی معیار دینی بودن یک علم، دینی بودن مسائل آن است. نه دینی بودن مبانی آن و نه دینی بودن روش آن و نه دینی بودن اهداف و غایات آن. در این باره نیز چند نکته و سؤال را مطرح می‌کنیم:

اولاً، چنین دیدگاهی یکی از دوازده تلقی موجود از علوم انسانی اسلامی است. آیا بر فرض نادرست بودن چنین تلقی‌ای از علوم انسانی اسلامی، سایر تلقی‌ها که اتفاقاً هم منطق قوی‌تر و هم طرفداران بیشتری دارند نیز محکوم به شکست‌اند؟ آیا تلقی کسانی که مدعی‌اند اسلامی بودن علوم انسانی به اسلامی‌بودن مبانی هستی‌شناسانه، معرفت‌شناسانه، انسان‌شناسانه، دین‌شناسانه، ارزش‌شناسانه و روش‌شناسانه آنهاست نیز نادرست است؟ آیا آن نوع نگاهی که اسلامی بودن علوم را به اسلامی بودن غایات و مقاصد آنها می‌داند و به تعبیر دیگر تمایز علوم را به تمایز در غایات و اهداف می‌داند، نیز نادرست است؟

ثانیاً، بر فرض پذیرش این مبنا، آیا مسائل اقتصادی، اجتماعی، تربیتی، حقوقی، مدیریتی، سیاسی، روان‌شناختی کمی در متون دینی ذکر شده است؟ آن همه آیات و روایات اقتصادی و اجتماعی و سیاسی اسلام را چه می‌کنید؟ پس چرا می‌گوید که ایده علوم انسانی اسلامی، ایده‌ای ناممکن و بی‌نتیجه است؟

ثالثاً، این سخنان نشان می‌دهد که حضرتعالی هیچ تفاوتی میان ابعاد توصیفی علوم انسانی و ابعاد توصیه‌ای آنها قائل نیست. در حالی که اسلامی بودن هر یک از این ابعاد متفاوت است. تا جایی که حتی مخالفان متعصب ایده علوم انسانی اسلامی، اسلامی بودن ابعاد توصیه‌ای علوم انسانی را کاملاً اذعان داشته و قبول دارند. از آنجا که بنده مدتها پیش در پاره‌ای از مکتوبات خود توضیحاتی کامل در این باره بیان کرده‌ام، در اینجا نیازی به تکرار نمی‌بینم.

رابعاً، این تلقی از علوم اسلامی که اسلامی بودن آنها را وابسته به اسلامی بودن مسائلشان می‌دانید، در تضاد و بلکه تعارض با دیدگاه پایانی شماست که تولید علوم انسانی اسلامی را متوقف بر شکل‌گیری جامعه دینی و اسلامی می‌دانید! زیرا اگر هویت علم اسلامی به اسلامی بودن مسائل آن باشد، تفاوتی ندارد که چنین علمی در بستر جامعه‌ای دینی مطرح شود یا در فضای جامعه‌ای غیر دینی. در حالی که اگر هویت علم دینی وابسته به بسترهای اجتماعی دینی باشد، در آن صورت تفاوت نمی‌کند که مسائل آن در متن دین آمده باشد یا نه.

پنج. نقد دینی علوم انسانی

حضرتعالی در این نامه کوتاه، از طرفی می‌فرمایید «هیچ علمی را با ملاک بیرون از آن نمی‌توان سنجید» و از طرف دیگر تصریح می‌کنید که «البته دین و دینداران می‌توانند نسبت به مسائل همه علوم و بخصوص علوم معروف به علوم انسانی و اجتماعی نظر انتقادی داشته باشند و … در مباحث آن علوم چون و چرا کنند اما این چون و چرا در نقد علم است نه اینکه علم تازه باشد. ما هنوز به این مرحله نرسیده‌ایم.»

اولاً، اگر علم و دین دو هویت کاملاً متمایز دارند و اگر هیچ علمی را با ملاک بیرون از آن نمی‌توان سنجید، پس چگونه می‌توان یک علم را با ملاک دینی سنجید؟!

ثانیاً، اگر از پایگاه دین می‌توان یک علم را نقد کرد، پس چرا و به چه دلیل نمی‌توان از پایگاه دین یک علم جدید تولید کرد؟

ثالثاً، شما که نقد اسلامی به علوم انسانی موجود را مجاز دانسته‌اید سؤال این است که حد و مرز این نقد را تا کجا می‌دانید؟ آیا صرفاً به این صورت که دینداران متخصص در حوزه‌های علوم انسانی مجازند که در کناره علوم انسانی بنشینند و ناظر فعالیت‌های آنان باشند و هر جا که دیدند نکته‌ای یا مطلبی با دین یا دینداری آنان ناسازگار بود زبان به اعتراض بگشایند؟ یا آنکه این نقد می‌تواند نقد مبانی و مفروضات بنیادین این علوم، نقد مسائل و نقد روش‌ها و فرایندها و نقد نتایج و فرآورده‌ها نیز باشد؟ اگر دومی است آیا این نقدها نباید از یک پایگاه مدعی برخاسته باشند؟ اگر خود دین مبانی انسان‌شناختی و جامعه‌شناختی خاصی نداشته باشد یا روش‌شناسی ویژه‌ای برای تولید علوم انسانی نداشته باشد، یا مقصد و مقاصد خاصی برای سیر حرکت بشر و مدیریت فکر و زندگی آدمیان ترسیم نکرده باشد، دیندار بما هو دیندار چگونه می‌تواند به نقد عالمانه و محققانه علوم موجود بپردازد؟

رابعاً‌، بعد از آنکه می‌فرمایید دین و دین‌داران می‌توانند صرفاً به نقد علوم انسانی موجود بپردازند اما نقد به معنای تولید نیست؛ در پایان فرموده‌اید «ما هنوز به این مرحله نرسیده‌ایم». یعنی فعلاً‌ و در حال حاضر به مرحله تولید علوم انسانی اسلامی نرسیده‌ایم. حال سؤال این است که بر فرض پذیرش این مدعا، آیا اینکه فعلاً به جایگاه تولید علوم انسانی اسلامی نرسیده‌اید، به معنای ناممکن بودن علوم انسانی اسلامی است که در صدر این نامه به آن اشاره کرده‌اید؟!

شش. بستر اجتماعی تولید علوم انسانی اسلامی

حضرتعالی ضمن اشاره به بستر اجتماعی علوم انسانی مدرن و تناسب آنها با نظم مدرن، فرموده‌اید «ما اگر نظم دیگری جز نظم تجدد در نظر داریم و به چگونگی قوام و به راه تحقق آن می‌اندیشیم و برای رسیدن به آن می‌کوشیم شاید در راه علمی متناسب با نظم تازه قرار بگیریم. در این مورد هم توجه داشته باشیم که علم و جامعه با هم قوام می‌یابند. … اگر می‌توانستیم … راه رسیدن به جامعه‌ای را بیابیم که در آن روح دینی یعنی اعتقاد به توحید و عالم غیب و معاد حاکم باشد و مردمانش از سودای مصرف آخرین تکنولوژی‌های ساخته جهان توسعه‌یافته آزاد باشند و با همدلی و هماهنگی برای معاش توأم با اخلاق بکوشند، شاید افقی پیش رویمان گشوده می‌شد. … من حرف دیگری ندارم و چیز دیگری نمی‌توانم بگویم، جز اینکه خوبست که اگر می‌توانیم به جای بحث درباره علوم اجتماعی اسلامی، در باب شرایط امکان تجدید عهد دینی و بنای یک جامعه اسلامی بیندیشیم.»

اولاً، این تأکید و توصیه که اگر نظم دیگری جز نظم مدرن را در نظر داریم، برای رسیدن به آن باید بکوشیم در راه علمی متناسب با آن قرار بگیریم، در تضاد به آن نکته نخستین شما است که فرمودید، چون سی سال است تلاش‌ها برای علوم انسانی اسلامی به نتیجه نرسیده است، پس دیگر به نتیجه نمی‌رسد! اگر واقعاً تلاش در جهت دستیابی به علوم انسانی اسلامی را بی‌نتیجه و بی‌فایده می‌دانید، پس چرا توصیه می‌کنید که برای رسیدن به نظم نوین مورد انتظار باید در راه علمی متناسب با آن قرار گیریم؟ آیا این توصیه‌ را با آن تحلیل، متهافت نمی‌بینید؟

ثانیاً، از طرفی تصریح می‌کنید که «علم و جامعه با هم قوام می‌یابند» و از طرفی می‌فرمایید به منظور بازشدن احتمالی افقی در این زمینه در پیش روی ما، ابتدا لازم است «راه رسیدن به جامعه‌ای را بیابیم که در آن روح دینی یعنی اعتقاد به توحید و عالم غیب و معاد حاکم باشد و مردمانش از سودای مصرف آخرین تکنولوژی‌های ساخته جهان توسعه‌یافته آزاد باشند و با همدلی و هماهنگی برای معاش توأم با اخلاق بکوشند»، خوب اگر علم و جامعه تقوم همزمانی دارند، پس چرا شما تولید علوم انسانی اسلامی را متوقف بر شکل‌گیری جامعه اسلامی می‌دانید؟!

ثالثاً، آیا رسیدن به جامعه‌ای اسلامی با آن ویژگی‌ها، بدون در اختیار داشتن علم اسلامی ممکن است؟ اساساً از نگاه جنابعالی قوام جامعه به چیست که اسلامی بودن آن را شرط تحقق علم‌ اسلامی می‌دانید؟ آیا اندیشه درباره چگونگی تحقق جامعه اسلامی، بدون داشتن تئوری‌ها و نظریه‌های اسلامی، شدنی است؟ پس چرا می‌گویید به جای بحث درباره علوم اجتماعی اسلامی، درباره شرایط بنای یک جامعه اسلامی اندیشه کنیم! مگر اندیشه درباره شرایط بنای یک جامعه اسلامی، چیزی جز تلاش در جهت تولید علم اجتماعی اسلامی است؟!

سخن پایانی

امیدوارم که فیلسوف محجوب و محبوب ما، نقدهای اجمالی و سؤالاتی کلی را که در این وجیزه درباره دیدگاه ایشان نوشتم، شایسته پاسخ ببینند و با توجه به فضای مسموم و ناجوانمردانه‌ای که به دنبال نامه ایشان در مباحث علوم انسانی پدید آمد و استفاده‌های نادرستی که سیاستمداران سودجو و منفعت‌طلب و نویسندگان کینه‌توز و نادان از آن نامه داشتند، باب مباحث عالمانه در این موضوع را همچنان باز نگه‌دارند.

ارادتمند شما/ احمدحسین شریفی؛ دانشیار گروه فلسفه موسسه آموزشی ـ پژوهشی امام خمینی(ره)

۱۸/ اسفند/ ۱۳۹۶

۱٫ لقب اهدایی ملکه الیزابت به کارل پوپر به پاس خدماتش به نظام سلطنتی بریتانیای کبیر.

ارسال کردن دیدگاه جدید

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.

اطلاعات بیشتر در مورد قالب های ورودی

عکس امنيتي