به مناسبت چهلمین روز درگذشت عالم پارسا آیت الله میرزا علی عبودیت: یمی از ساحل عبودیت

تبیین: به مناسبت چهلمین روز درگذشت عالم پارسا، آیت الله میرزا علی عبودیت، والد گرامي استاد حاج عبدالرسول عبوديت ( عضو محترم انجمن فارغ التحصیلان)  به گوشه ای از زندگی و بعضی از روحیات آن عالم بزرگوار پرداخته شده است، تا با الگوگیری از اخلاق آن بزرگوار به عنوان چراغ راه زندگی خویش از آن عالم پارسا  بهره ای برد.

 

دهه فاطمیه بود.......

سیزدهم عید نوروز.....

منزل حضرت آیت الله عبودیت قرار شد ده شب روضه بگیریم .....

با دو، سه نفر از دوستان رفتیم منزل حاج اقا .....

وسایل روضه را هم بردیم .....

و دست به کار شدیم برای داربست زدن داخل حیاط منزلشان .....

حج اقا داخل حیاط روی ایوان نشسته بودند و من بالای داربست بودم .......

نوه ی حج اقا برایمان چایی آوردند .....

حج اقا میگفتند علی آقا بیا پایین چایی بخور ......

من هم بالای داربست می گفتم چشم حج اقا ......

یه کم صبرکنید الان میام .......

حج اقا با اون لبخند و با اون صورت زیبا و نورانیشان شوخی می کردند و دست به محاسنشون می کشیدند و میگفتند :

خواهش میکنم بیا پایین چایی بخور ......خواهش میکنم.....

من هم که بالای داربست بودم به حج اقا گفتم :

حج اقا به یه شرط میام چایی میخورم .......

حج اقا گفتند چی :

گفتم باید آخرت شفاعتم را بکنید ......

خلاصه همه خندیدند .....

گفتند من کی باشم .......

هیچ گاه اون لحظات که شیرین ترین  لحظات عمرم هست را فراموش نخواهم کرد......

شادی روحشان صلوات  خاطرات برادر علی غفاری/ ای کاش قوم من بدانند/ شرحی از زندگانی آیت الله میرزا علی عبودیت

خبر مرتبط:

پیام تسلیت دبيركل انجمن فارغ التحصيلان به استاد عبودیت

خ

♦️لنگ فروش بود. توی بازار اصفهان مغازه کوچکی داشت، ولی نماز شبش ترک نمی شد. پدرش را می گویم. می گفت: هیچ وقت ما را برای نماز صبح بیدار نمی کرد ولی از زمزمه قرآن خواندنش دلمان نمی آمد بخوابیم. یکبار، برای کاری نذر کردم هر شب نمازشب بخوانم. دیدم خیلی مشکله. با خودم گفتم اگر بابا بگوید راضی نیستم خودت را به زحمت بیندازی آن وقت نذرم باطل می شود و من خلاص می شوم. ولی وقتی شنید، گفت باید بخوانی تنبل بی عار!

روزها به کارخانه ریسندگی می رفت، کارگر بود و شب ها با یک طلبه هماهنگ کرده بود برایش درس های طلبگی را خصوصی می گفت ولی از بس روز خسته می شد هر شب سر درس می خوابید برای همین هر وقت فرصتی پیدا می کرد خودش درس ها را جلو جلو می خواند تا جبران چرت های سر درس در بیاید. استاد داشت ولی درس ها را بدون استاد خواند.

بعد از چهار سال با خودش گفت این که نشد زندگی یا زنگی زنگ یا رومی روم. ولی سخت بود. کدام را انتخاب کند. کارخانه را رها کند یا بی خیال طلبگی شود ولی زخم زبان ها را چه کار کند. آخر به طلبه ها بد می گفتند. انگار تنها کسانی که می شد تلافی پریدن پوسته تخمه در گلو را هم سر آنها خالی کرد همین طلبه ها بودند دست آخر دست به دامان قرآن شد.

«قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّهَ قالَ یا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِی رَبِّی؛ (و به این مرد با ایمان در روز قیامت) گفته می شود: داخل بهشت شو؛ گوید ای کاش خویشانم از این نعمت بزرگ آگاه بودند که رب مهربانم چگونه در حق من مغفرت فرمود.» (یس/ 26 27)

مصمم شد. زخم زبان می زدند حتی اقوام. فقط برادر بزرگش حمایتش می کرد. گفته بود هر وقت پول خواستی از دخل مغازه ام بردار به من هم نگو!

یک روز از بزرگی پرسید این که من از برادرم پول می گیرم شرک به خدا نیست. و شنید که آن بزرگ گفت: اگر دست برادرت را دست خدا بدانی (یعنی خدا به او داده و دلش را با تو همراه کرده) شرک نیست و می گفت از وقتی دست برادرم را دست خدا دانستم به پول او هم احتیاجم نشد.

اول کلاس ده دقیقه با بچه ها خوش و بش می کند. ایه می خواند می خندد همزمان اشک می ریزد...: بچه ها خائن نباشیم. خائن بی حیا نباشیم. اگر کسی مال دیگری که در دستش امانت است را خراب کند خائن است. اگر جلوی چشم صاحب مال، آن را خراب کند، بی حیا هم هست. چشم و گوش و دست و پا و همین لب ها که الان می خندی همین دندان های قشنگ همه اش مال خداست پس جلوی صاحبش، طوری که او نمی پسندد، خرجش نکنیم. مال را به مالکش بده. چشم را به صاحب چشم. چشمت که مال خودت نیست. گوشت که مال خودت نیست. من من می کنی!؟ تو نیم من هم نیستی یک چارک هم نیستی.

یکبار پرسیدم حاج آقا چه کار کنیم گناه نکنیم؟ خائن بی حیا نباشیم؟

گفت: زیاد ذکر بگویید.

گفتم چه ذکری؟ چند تا؟ گفت هر چی به زبانت آمد، به دلت افتاد، ذکر یعنی یاد. مثلاً توی تاکسی، توی راه... یاد خدا باش مرتب بگو خدایا چه قدر خوبی، چه قدر خوبی، چقدر خوبی، ای خدا دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم. اینها می شود ذکر، تعداد هم ندارد.

آن وقت می بینی همه روزت پر شده از ذکر خدا.

می گفت یک شب با پاهایم دعوایم شد. سحر بود و به قول خودش در اثر سن بالا بی خواب شده بود. می گفت: می خواستم نمازشب بخوانم دیدم برایم سخت است از پله های حیاط پایین بروم. به پاهایم گفتم می خواهم عبادت کنم چرا با من همراهی نمی کنید. از شما شکآیت می کنم. پایم گفت: به ما چه؟ آن وقت که سالم بودیم پله ها را سه تا یکی می کردی حالا که خرابمان کردی تازه می خواهی شکآیت هم بکنی اصلاً ما از تو شکآیت می کنیم. گفتم برای چی؟ پا گفت: ما را سالم تحویل تو داده اند که درست استفاده کنی. خرابمان کردی... ما شکآیت می کنیم. دیدم بد شد. من می خواستم شکآیت کنم حالا شده ام مجرم. به پا گفتم بیا مصالحه کنیم. نه من شکآیت می کنم نه شما. گفتند ما مجبوریم. اگر قاضی از ما پرسید ما همه چیز را اعتراف می کنیم. دیدم حق با آنهاست. رفتم سراغ صاحبشان گفتم خدایا یک کاری کن وقتی ازشان سؤال می کنی، یادشان برود و الا آبرویم می رود.

مجتهد و صاحب فتوا است. شاگردهایش درس های سطح عالی حوزه را درس می دهند خودش هم تا مدت ها مدرس و استاد همان درس ها بود. ولی چند سالی است فقط رساله درس می دهد برای طلاب پایه اول و دوم. به قول خودش اگر برای خدا باشد چه فرقی می کند مبتدی یا عالی. می گوید تو بندگی ات را بکن. خدا خدائیش را خوب بلد است خودش هم همین طور است اصلاً عین عبودیت است. عین بندگی...

نویسنده:حجت الاسلام بهمنی
با تشکر از وابستگان حاج آقا

من کان لله کان الله له
برای خداحرکت کن ان وقت است که خداراوعنایت اورامی بینی
                                شهیدمطهری

زمستان بود ، هواسرد......

با موتور با یکی از دوستان رفتیم منزل آیت الله عبودیت ......

منم کلاه و شال نداشتم ......

خیلی سردم بود.....

حج اقا ناراحت شدند و گفتند : علی آقا کلاه و شال چرا نداری ، سرما میخوری ........

گفتم : حج اقا چشم ، ان شاالله جلسات بعدی ........

حج آقا گفتند: بشینید داخل اتاق من الان میام ......

حج آقا با اون وضعیت بیماری و پاهاشون که خیلی درد می کرد رفتند و از خانوادشون شال و کلاه گرفتند وبرای ما آوردند.......

گفتند : بپوشید که سرما نخورید ......

ما واقعا شرمنده شدیم که حج اقا با وضعیت بیماری و درد هایی که داشتند این کار را کردند........

جلسه بعد رفتم  منزلشون .....

دیدم حج اقا میخواهند بروند سخنرانی و داخل ماشین نشسته بودند.......

نزدیک به 30نفرطلبه دور ماشین بودند و با حج اقا احوالپرسی می کردند........

یهو یکی از طلاب گفت: علی آقا غفاری کیه ........

حج آقا کارشون دارند.......

من باحال تعجب اومد دم ماشین : سلام و عرض ادب کردم با حج اقا ..... و گفتم بفرمایید :

حج آقا گفتند : میخاستم ببینم این دفعه شال و کلاه آوردی ؟! سردت نشه .......

حضرت آقا همیشه به فکر همه بودند .......
بسیار با جوانان هم دل و صمیمی و دلسوز بودند...........

شادی روحشان صلوات / خاطرات برادر علی غفاری/ خادم العبودیت

 آخرین توییت صفحه مرحوم حائری شیرازی: جهان یک خانه و خداوند صاحب آن است. ما خیره به دیوار خانه ایم، درحالیکه صالحین مشغول تماشای صاحب خانه اند...!

☆ مِلک را بده به مالکش!!!

این تکّه کلام استاد فقه‌ام در حوزه علمیه اصفهان، مرحوم آقای میرزا علی عبودیت رضوان‌الله‌علیه بود که هفته قبل از دنیا رفت.

روش ایشان این بود پیش از شروع درس، حدیثی یا آیه‌ای را برای ما می‌گفت و ما هم باید تکرار می کردیم؛ آنقدر بر آن مدوامت می‌کرد تا بر جان و دل ما نقش ببندد؛ هنوز هم صدای آن احادیث و آیات نه در گوشم که در قلبم زنگ می‌زند و از یادم نمی‌رود:

القلبُ حرمُ الله فَلا تُسکِن فی حرمِ اللهِ غَیرَ الله؛ دل حرم خداست پس در حرم خدا غیر خدا را راه نده.

القلبُ عَلی ثلاثه انواع؛
قلب مشغول بالدنیا
و قلب مشغول بالعقبی
و قلب مشغول بالمولا

امّا القلب المشغول بالدنیا فله الدنیا
امّا القلب المشغول بالعقبی فله الدنیا و العقبی
امّا القلب المشغول بالمولا فله الدنیا و العقبی و المولا

قلبها سه دسته‌اند؛ قلبی مشغول به دنیا که دنیا برای اوست؛ و قلبی مشغول به آخرت که دنیا و آخرت برای اوست و قلبی مشغول به مولا که دنیا و آخرت و مولا برای اوست.

هو معکم اینما کنتم و الله بما تعملون بصیر؛ هر کجا باشید خدا با شماست و خدا به آنچه می‌کنید بیناست.

و همیشه می‌گفت مِلک را بده به مالکش.

هنوز چهره نورانی‌اش پس از سالها در  نظرم است که چگونه با چه شور و اشتیاقی و حرص و ولعی این احادیث و آیات را برای ما شرح می‌داد و خودش بیش از همه تحت تاثیر آن بود و گاهی بغض در گلویش و اشک در چشمانش جا خوش می‌کرد.

پیرمرد با آن سنّش با ما طلّاب مبتدی آنچنان گرم می‌گرفت و می‌گفت و می‌خندید که ما با او احساس رفاقت و صمیمیت می‌کردیم و جذب او شده بودیم.
بدون هیچ تکلّفی برای استراحت به حجره ما می‌آمد و با ما چای می‌خورد؛ در غذای ما شریک می‌شد.
به سوالاتمان با زبان ساده پاسخ می‌داد.
همگی واقعا از صمیم قلب دوستش داشتیم.
کلاس درس او آنچنان بانشاط و شاداب و با معنویت و قابل استفاده بود که برایمان بهترین درس بود.
هیچ منیّتی در وجود ایشان نبود؛ عاری از هرگونه هوایی بود.
با آنکه شاگرد مرحوم آیت الله بروجردی و مرحوم امام و دیگر بزرگان بود و به‌راحتی می‌توانست کرسی درس خارج فقه داشته باشد اما خودش را وقف طلّاب مبتدی کرده و به تعلیم و تربیت آنها مشغول بود.
درب خانه‌اش به‌روی همه باز بود؛ یکسال به درخواست یکی از دوستان غیر طلبه‌ام بخاطر مشکلی که برایش پیش آمده بود در تعطیلات نوروز خیلی راحت و ساده به اتفاق یکدیگر به منزل ایشان رفتیم و با روی باز و گشاده پذیرای ما بود و بدون هیچ تشریفاتی خدمتش رسیدیم و دوستم را راهنمایی کرد و مشکلش برطرف گردید.

✔️ سادگی و بی آلایشی و خونگرمی و بی‌ریایی و در دسترس بودن ایشان که با طلبه‌ها مانوس می‌شد و طلبه می‌توانست از وجودش بهره ببرد، گوهر متاسفانه کمیابی در بین علما و اساتید حوزه علمیه است.

ارادت خاصی به ساحت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها داشت و در درسشان معمولا حدیث کسا خوانده می‌شد و در آخر هم روضه ابی‌عبدالله‌الحسین علیه‌السلام.
یکبار هم بمناسبت ایام فاطمیه در حجره مجلس روضه داشتیم و ایشان دعوت مرا پذیرفت و اتفاقا خودش حدیث کسا را خواند و شرح داد.
تولی و تبری را با هم داشت.

همیشه در پایان درس چند دعا می‌کرد که بیشتر برای فراهم آمدن اسباب و رفع موانع و تعجیل در ظهور امام عصر ارواحنافداه بود.

واقعا مصداق این آیه شریفه بود که خدای‌تعالی محبّت او را بخاطر ایمان و عمل صالح در دل‌ها قرار داده بود. همه او را دوست داشتند.
حقیقتا ساده‌زیست و بی‌ریا و بدون دلبستگی به دنیا بود.

سه‌شنبه، سوم بهمن، روز تولد حضرت زینب سلام‌الله‌علیها، ناخودآگاه به یاد ایشان و آن خاطرات شیرین افتادم و با خود گفتم این دفعه که به اصفهان رفتم به زیارتش می‌روم ولی متاسفانه همان شب خبر عروجش را شنیدم. خدای‌تعالی غریق رحمت و مغفرتش کند و بر علوّ درجاتش بیفزاید.

برای شادی روحش سوره قدر بخوانید.

ایمان ضیائی - ۹۶/۱۱/۹- @Iman_Ziaee -یادداشت - عماد طیبی؛ -حاج‌آقای عبودیت عبد خالص خدا -چهارشنبه 04 بهمن 1396, 18:05

سرویس دین و اندیشه رویش نیوز-عماد طیبی: اگر در یک جمله بخواهم احساسم را نسبت به حاج‌آقای عبودیت این عالم و عارف عزیز خلاصه کنم: عالم و عارف متواضع و عبد خالص خداست. هرکس ایشان را می‌دید محو بودن ایشان در خدا و صفای باطن ایشان و خالی بودنشان از هوا را درک می‌کرد. چون ایشان از آن دست علما و عرفای گمنامی بودند که نزد عموم کمتر شناخته شدند و سایت یا یادنامه‌ای هم از ایشان نیست که ما دقیقاً زندگینامه ایشان را بدانیم، آنچه از ایشان نقل می‌کنم فقط پاره‌ای از مطالبی است که از خود ایشان شنیده‌ام.
ایشان بعد از 20 سالگی در بحبوبه ی خفقان رضاخانی پس از مدتی تجربه کار بازاری و صنعتی وارد حوزه شدند، تقریباً هم‌سن، همدرس یا هم‌رده علمایی مثل شهید مطهری، شهید بهشتی و آیه الله سبحانی بودند. خودشان بارها در جمع طلبه‌ها نقل کردند که لمعه را نزد آیه الله نوری همدانی خواندند و می‌گفتند چون ایشان ورزش می‌کردند الان از همه سالم‌تر هستند و من چون ورزش نکردم الان درست راه هم نمی‌توانم برم. از درس آیه الله بروجردی و حضرت امام استفاده کرده بودند و در حوزه سطوح مختلف تدریس کرده بودند، از آن دست عرفایی بودند که فلسفه یعنی نهایه الحکمه علامه طباطبائی هم تدریس کره بودند اما در اواخر عمر با تواضع به طلاب پایه‌های اول رساله تدریس می‌کردند؛ می‌گفتند امکان مطالعه ندارم و ذهنم یاری نمی‌کند تا بیشتر درس بدهم.
به حضرت امام ارادت خاص داشتند و مقام معظم رهبری را دارای تأیید الهی می‌دانستند و می‌گفتند من فکر می‌کنم در حوادث به ایشان الهاماتی هم می‌شود. در زمان انتخابات از طلاب و اطرافیان جستجو می‌کردند که حالا به نظر شما به چی کسی رأی بدهیم. اگر می‌فهمیدند فهرستی مورد تأیید علمایی مثل آیه الله مصباح یا آیه الله عبودیت است تا حدی خیالشان راحت می‌شد که خودشان به چه کسانی رأی بدهند. به اطرافیانی که می‌گفتند چرا جلسات عمومی نمی‌گذارید توصیه می‌کردند جلسات حاج‌آقای معمار یا حاج‌آقای شوشتری یا آیه الله ناصری را بروند. چندین بار کتب استاد طاهرزاده را شاگردان به دست ایشان رسانده بودند و ایشان مطالعه می‌کردند
حاج‌آقای شوشتری به ایشان ارادت خاصی داشتند اما یکی دو بار حاج‌آقای عبودیت کمالاتی که حاج‌آقای شوشتری از ایشان نقل کرده بودند را قبول نکرند و گفتند که من خبریم نیست و دنبال چیزی تو من نگردید. هیچ‌وقت خودشان نقد عالمی را نمی‌کردند اما یک‌بار در پاسخ سؤالی که در مورد علما از ایشان پرسیدم گفتند کاشان هم که واسه خودش ده یازده تا مرجع تقلید داره! کتابخانه‌شان را به طور کامل بخشیده بودند و تنها کتب محدودی را در کتابخانه‌شان داشتند که بعضاً مطالعه می‌کردند. اتاق کوچکی که خودشان در آن به عبادت و مطالعه می‌پرداختند محل مراجعه‌ی عموم بود و اغلب عصرها درب منزلشان باز بود. شماره تلفن اتاقشان هم خیلی داشتند و اغلب برای استخاره تماس می‌گرفتند. در استخاره کردن خیلی سریع ذکری می‌گفتند و دست به تسبیح می‌بردند و جواب طرف را سریع می‌دادند.
ایشان به تنها پسرشان آقا رسول عبودیت که از خود ایشان شهرت بیشتری پیدا کردند بخصوص در فلسفه، افتخار می‌کردند و چندین بار خاطره تولد ایشان را برایمان تعریف کردند. از همراهی همسرشان و اینکه هر دوتا پیری شده‌اند که نمی‌توانند راه بروند جهت عبرت به طلاب همیشه می‌گفتند.

در مورد کمالات حاج‌آقای عبودیت شاید برخی عزیزان آن‌ها را صرفاً تصورات ذهنی ما بدانند و شاید برخی هم بگویند این مسائل را که خیلی‌های دیگر هم دارند. بنده بسیاری اوقات حین جلسه سؤالات را در ذهن میاوردم و سخنی نمی‌گفتم و ایشان حین بحث پاسخ می‌دادند و بعضاً عصبانی می‌شدم که چرا برخی دوستان وسط صحبت ایشان سؤال می‌پرسند و می‌گفتم خب چرا سؤال را در ذهنتان نمی‌آورید تا حاج‌آقا پاسخ بدهند، چرا می‌پرید وسط حرف! یک‌بار قبل جلسه در ذهنم بود که بیایم از برخی مطالعات بزنم و بروم موسسه‌ای قرآن حفظ کنم، آمدم جلسه وسط بحث یک‌دفعه ایشان گفتند حالا اگر قرآن را حفظ کنی و فردا مغرور بشی که من حافظ قرآن شدم که بدتر میشه!
نقل کردند که حاج‌آقای دولابی گفتند عبودیت خیلی ناقلاست! جدا از اینکه این نقل درست است یا نه اما به معنی واقعی کلمه ایشان ناقلا بودند! یعنی ظاهراً چیزی لو نمی‌دادند و بارها می‌گفتند این کمالات و معجزاتی که برخی دنبالش هستند حجاب است و از خدا می‌خواهم از این‌ها به ما ندهد اما بنده و بسیاری که اتفاقاً جزو این‌هایی بودیم که اصلاً به نقل‌قول‌های ضعیف و داستان‌هایی که نقل می‌شود اعتقادی نداشتیم اما می‌دیدیم که ایشان آگاهی‌های خاصی دارند و خیلی ملاحظه ما رو می‌کنند که چیزی بهمون نمی گن. شاید اگر ایشان نبودند و نمی‌دیدیم برخی چیزها را در ایشان؛ احتمالاً داستان‌هایی که درباره عرفا نقل می‌شود را تکذیب می‌کردیم یا حداقل قبول نمی‌کردیم.
در ذیل نقل‌قول‌ها و داستان‌هایی از حاج‌آقای عبودیت که قبلاً تحت عنوان پندهای عبودیت نوشته بودم را آورده‌ام. بسیاری از داستان‌ها برای مرتبطین با ایشان خاطره‌انگیز است و خودشان از زبان ایشان شنیده‌اند مگر می‌شود کسی پیش ایشان رفته باشد و القلب ثلاثه یا هومعکم ایشان را نشنیده باشد، گفتارهای ایشان در اغلب اوقات تذکری بود؛ چون روی ما اثر نمی‌کرد و ما عمل نمی‌کردیم ایشان باز تکرار می‌کردند و این داستان‌ها را مهم‌ترین نکاتی می‌دانستند که می‌بایست به ما بگویند؛ اما اگر زرنگ می‌بودید و سؤال می‌پرسیدید شاید نکات جدیدتری دستگیرتان می‌شد.

ما همه مون مفت خوریم!
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
ما همه مون مفت خوریم!
خودمون که چیزی نداریم. هرچه هست از خداست. ما هم مفت می‌خوریم و استفاده می‌کنیم.

نه اینکه برو گمشو! گم هستی
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
این همه من من نکن نیم من هم نیستی یک چهارک هم نیستی!
نه اینکه برو گمشو! گم هستی.
ما چیزی نیستیم هر چه هست خداست.

همه خدا خدا می‌گفتند
حاج‌آقا عبودیت در ذکر خاطره‌ای می‌فرمودند:
سال‌های قبل از انقلاب قم بودیم که زلزله شد.
ما و اغلب مردم تا حالا زلزله ندیده بودیم به خاطر همین خیلی‌ها شُک زده شده بودند.
مثلاً یکی می‌خواست از در رد شود برود بیرون اما از حولش در را می‌بست.
اما نکته‌ی جالب این بود که آن لحظه هرکس به شکلی خدا را صدا می‌زد یکی می‌گفت یا خدا، یکی یاالله و...
اینجا همه به فطرت خودشان بازگشته بودند همه خدا خدا می‌گفتند.

کی روزی میده؟
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
یک تاجری بود به نام محمدعلی دزفولی چند ماه یک‌بار از اهواز میامد اصفهان جنس بخرد.
وقتی این می‌آمد بازار، همه قیمت‌ها را پایین می‌گفتند تا محمدعلی ازشون بخرد. (کم‌فروشی می‌کردند)
حالا به نظر شما این‌ها روزی بده و رازق رو خدا می‌دانستند یا محمدعلی دزفولی!

محبوب حقیقی خداست
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
وقتی از کسی خوشمان می‌آید و نسبت به او محبتی داریم به خاطر این است که در او کمالی می‌بینیم.
مثلاً زیباست، کمالش زیبایی است نسبت به او محبت پیدا می‌کنیم.
حالا کمال مطلق کیست؟ کسی غیر از خداست؟ او دارای همه‌ی کمالات است پس محبوب حقیقی اوست.
او محبوب حقیقی است حالا شاید ما غافل باشیم و درک نکنیم یا یکی دیگر را محبوب قرار دهیم.

یک لااله الاالله هم اونجا وایساده!
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
زمان شاه بی‌حجابی زیاد بود، یک سری این زنان با لباس‌های تا ران پا لخت دمه حمام‌ها می‌ایستادند.
دو تا مرد داشتند رد می‌شدند یکی شون نگاه به یکی از زنان کرد و گفت لااله الاالله دوباره به یکی دیگه نگاه کرد و گفت لااله الاالله! و هی نگاه می‌کرد رفیقش زد به شونه‌ش و گفت یک لااله الاالله هم اونجا وایساده!
یا در مورد دیگری می‌فرمودند:
طرف فحش میده فلان فلان شده استغفرالله
و می‌فرمودند: طرف فکر کرده توبه لفظ است و حین توبه کردن گناه میکنه.
یا اینکه طرف با لفظ دینداری گناه میکنه.

چادری ها امل اند
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
یک جوانی آمد پیشم و گفت میخواهم با فلان دختر چادری ازدواج کنم، مادرم می‌گوید اینها امل اند! چکار کنم؟
بهش گفتم: برو به مادرت بگو چکار کنم آخه من حضرت زهرا رو دوست دارم حتما ایشون هم امل هستند؟!
این را که به مادرش گفته بود، مادرش نتوانسته بود دیگر چیزی بگوید.

نقد رو بچسب تا بدبخت شی!
در جلسه ای بودیم فردی از حاج‌آقا عبودیت سوال کرد همیشه میگن نقد را بچسب تا نسیه!
برای چی باید دنیا را ول کنیم و به آخرت بچسبیم.
حاج‌آقا عبودیت فرمودند:
خب نقد رو بچسب! بگو امروز میخورم و میخوابم و درس نمی خونم، فردا رفیق ت دکتر، مهندس شده تو هیچی!
بعد شروع کن گریه و زاری! ای کاش درس میخوندم و...
آشیخ مرتضی انصاری مرجع تقلید جهان اسلام بودند زمان طلبگی با یکی دیگه هم حجره بودند،  اون همش تنبلی می‌کرد و درس نمی خوند. شیخ مرتضی انصاری مرجع تقلید شیعیان شد و اون هیچی نشد.
خب نقد رو بچسب تا بدبخت شی!

پیروی رهبری
از حاج‌آقای عبودیت سوال کردم، اگر رفتار رئیس جمهور خلاف منش رهبری باشد، ما باید چگونه واکنش نشان دهیم و رفتار کنیم؟
فرمودند: مشکل کشورهای سوریه و مصر و ... این است که اینها رهبر ندارند، رئیس جمهور دارند.
اما ما رهبر داریم، 80 تا مجتهد نشستند 1 نفر را انتخاب کرده اند که سال 68 همه موافق بودند فقط یک نفر مخالف بود که خود ایشون بود. تازه الان هم هر چند وقت باز رای گیری می‌کنند و بر رهبری نظارت می‌کنند.
ما هم باید دنبال ولی فقیه باشیم. ببینیم رهبری چگونه رفتار می‌کنند ما هم پیروی کنیم.
بنده سوال کردم: به نظر میاد آقای روحانی هم مثل زمان آقای خاتمی رفتار کنه مثلا این حرفهای مذاکره و ...؟
من می‌خواهم بدانم ما باید چگونه رفتار کنیم؟
فرمودند: زمان آقای خاتمی هم آیةالله مصباح میرفتند خطبه می‌خواندند و هرجا اشکالی بود تبیین می‌کردند، الان هم اگر اشکالی بود شما همین کارو کنید.
مذاکره هم که خودش بد نیست 5+1 هم مذاکره می‌کردند، مهم اینه زیر بار زور نروند.
بنده گفتم: الان هم تخریب ها علیه آیةاالله مصباح خیلی زیاد شده است.
با لبخند همراه با تأیید فرمودند: آخه ایشون یکم یک دنده است!  خیلی مصر و واضح گو هستند، بخاطر همین مورد تخریب واقع می‌شوند].

  مناظره شیعه و سنی برای اساس حق
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
دو تا عالم شیعه و سنی می‌خواستند با هم مناظره کنند.
عالم شیعه به سنی گفت: ببین اگر حرف هرکدام مان حق باشد و دیگری نخواهد زیر بار برود، 100 تا استدلال هم که بیاوریم دیگری قبول نمی کند.
بیاید زیر بار حق بریم، حق با هرکس بود قبول کنیم. من به روایات کتب شما استدلال میکنم، شما هم به روایات کتب ما استدلال کنید.
بعد عالم شیعه گفت: من این روایت  «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیه» (به معنی هرکس بمیرد و امام زمان ش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است) که هم در کتب شما نقل شده است هم کتب ما برایم سوال است که امام زمان الان ما کیه که اگر نشناسیم ش به مرگ جاهلیت می‌میریم؟
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند عالم سنی احتمالا گفته خب ملک عبدالله و مبارک و... اینا.
خب اینا که اغلب شون فاسق اند و شراب خوار و ...، اگر نشناسیم شون چیه که به مرگ جاهلیت بمیریم؟
عالم سنی حرفی برای گفتن نداشت.
و عالم شیعه گفت: اما این روایت با عقائد شیعه می‌خونه که امام زمان زنده است ، حاضر است اما غایب.

انواع عقوبت
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
عقوبت دو نوع است یک عقوبت در دنیاست، یک عقوبت در آخرت.
عقوبت و گرفتاری در دنیا هم دو نوع است، یک عقوبت برای ادب کردن، یک عقوبت برای بالابردن انسان.

  شراب فروشی بیشتر از کتاب فروشی بود
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
الان شاید وضعیت حجاب بد باشه اما زمان شاه خیلی بدتر بود، زنان نیمه لخت بودند.
شراب فروشی ها بیشتر از کتاب فروشی ها بود.
الان هم شراب می‌خورند اما حداقل علنی نه او نموقع علنی گناه می‌کردند.
اصلا افراد نمی دانستند اینها گناه است.
شما نمی فهمید امام با این مملکت چکار کرد.

بر اوضاع مسلطیم!
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
امام خمینی را که گرفته بودند، در ماشین این مامورین مدام پشت بی سیم می‌گفتند بر اوضاع مسلطیم، همه چی درسته، اتفاقی نیافتاده و ...
امام خمینی می‌گفتند بابا یک سید رو گرفتید این همه شلوغ بازی که نداره.
تازه امام، اونها رو دلداری می‌دادند که نترسید اتفاقی نمی افته و ...
ببینید امام دارای چه روحیه ی قوی بودند.

ذکر مخفی بگوئید.
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
در دلتان ذکر مخفی بگوئید، وقتی دارید می‌روید دانشگاه یا منزل مثلا بگوئید رب رب رب.
بعد وقتی در دلتان می‌گوئید کم کم به فکر فرو می‌روید، خوب رب من کیه؟ آن به آن به من بینایی میده، شنوایی میده، من از اونم، او همه جا هست و...
و به نظرم میاد اگر آدم ذکر مخفی بگوید حواسش در نماز هم پرت نمی شود، اگر خارج از نماز ذکر مخفی بگوئید، بین نماز هم کمتر حواس تان جای دیگر می‌رود.

   به بچه در امور فردی انتخاب دهید.
از حاج‌آقای عبودیت سوال شد که در مسائل تربیتی و آموزشی چقدر باید به بچه اختیار و انتخاب بدهیم و چقدر اجبارش کنیم.
فرمودند:
در انتخاب رشته و شغل به او انتخاب و اختیار کامل بدهید.
اگر به امور حرام افتاد باید جلویش را گرفت.
اما در نظم سر وقت کلاس آمدن و ... یعنی امور اجتماعی اجبار است.

پس ولی فقیه چه کار است؟
از حاج‌آقا عبودیت سوال کردم که بالاخره آخر الزمان است و فتنه های خاص خود، اخیرا شنیده شده است که مجتهدی، مجتهد دیگر را تهدید می‌کند که حکم تکفیر می‌دهم و ...
اینجا باید چکار کرد؟ بالاخره آن مجتهد تکفیرکننده مقلدانی دارد.
حاج‌آقا عبودیت فرمودند:
اینجوری که باشد سنگ روی سنگ بند نمی شود، این حکم برای آن می‌دهد و آن برای این.
مقلدین در وضو و ... از طرف تقلید می‌کنند، حکم مال ولی فقیه است، 70 تا مجتهد جمع شده اند یک نفر را به عنوان ولی فقیه معرفی کردند، نمی شود مجتهدی حکم دهد، مقلدان باید در مسائل فردی تقلید کنند پس ولی فقیه چی کارست؟

حافظ قرآن بشی که بگی منم حافظم!
قبل از اینکه بروم جلسه حاج‌آقا عبودیت، ذهنم خیلی مشغول بود که شروع کنم به حفظ قرآن، به یکی از دوستان هم زنگ زدم آیا پای کار هستی بریم حفظ قرآن و زنگ بزن چندتا موسسه قرآنی و ببین برای حفظ کی و چه برنامه هایی دارند.
رفتم سر جلسه حاج‌آقا، بحث سر چیز دیگری بود که حاج‌آقا وسطش فرمودند: حالا حافظ قرآن شوی، تک تک لغات را هم حفظ کنی که بعد غرور بگیرت و بگی منم حافظ قرآنم و ...
من هم توی چشمهای ایشان نگاه می‌کردم و می‌خندیدم و می‌گفتم آآی حاج‌آقا شما خیلی ناقلایید!

صحبت های حاج‌آقا عبودیت در مورد فرزندشان استاد عبدالرسول عبودیت
حاج‌آقا عبودیت در مورد فرزندشان می‌فرمودند:
آقا عبدالرسول کلاس 9 را می‌خواند که شروع کردم براش درس (حوزه) گفتن، استعدادش خوب بود ولی مطالعه نمی‌کرد.
به مادرش گفتم چرا مطالعه نمی کند. گفتند: میگه آقامون می‌خواد ما رو بیاره تو کار خودشون (طلبگی)
ما هم درس رو قطع کردیم گفتیم کله بابات!  (با لبخند)
بعدش که ایشون رفت دانشگاه، عشق (درس) درش ایجاد شد.
اومد پیش ما و در مورد طلبگی سوال کرد گفتم برو با یکی دیگه مشورت کن، میترسیدم فردا بگه بابامون بدبخت مون کرد!
رفت با شهید مطهری و آقای مصباح و چند نفر دیگه مشورت کرد.
همه گفتند بیا طلبه شو، البته شهید مطهری گفته بودند درس دانشگاه ت رو تموم کن بعد بیا.
آمد و موفق هم شد.
نتیجه اینکه به فرزندان در انتخاب رشته و کارشان اختیار بدهید ان شاالله موفق می‌شوند.

سر ارث دعوامون نشد!
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
ما و خواهر و بردارا هیچ وقت سر ارث دعوامون نشد.
آخه پدرمان هیچی نداشت که بخواهیم سرش دعوا کنیم!
چرا  نگران چیزی باشیم که دنیوی است و همیشگی نیست و چرا نگران آخرت که همیشگی است نباشیم.
جالب اینکه خود حاج آقا هم هیچ چیزی که سرش دعوا بشود نداشت و نگذاشت. استاد عبدالرسول عبودیت (آقازاده ایت الله عبودیت) می فرمود: پدر ما یک ریال نداشت. یک ریال نگذاشت و  الان هم که رفته یک ریال بدهی ندارد.
استاد عبدالرسول عبودیت در مراسم تدفین و ختم حاج اقا می فرمود: امروز یک معنای جدیدی از توکل را در زندگی پدرمان دیدم. انگار خدا همه کارهایش را جلو جلو انجام داده است.

منم با تو لعن ش می‌کنم!
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
داستانی نقل شده است که روزی در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها، فردی داشت ملاصدرا را لعن می‌کرد.
اتفاقا ملاصدرا هم در حرم بود، رفت پیش این بنده خدا گفت چرا ملاصدرا را لعن می‌کنی. مگر چه کار کرده است.
گفت آخه ملاصدرا میگه همه چیز خداست و ... (وحدت وجود را اینگونه برداشت کرده بود!)
ملاصدرا گفت واقعا این حرفا رو میزنه، پس منم با تو لعن ش میکنم!
بعضی وقتها افرادی مثلا از عرفا، فقها، فلاسفه اصلا حرف طرف مقابل را درک نکرده اند، نفهمیده اند بعد می‌آیند طرف مقابل را تکفیر می‌کنند.

   منو پا بانک خاک کنید!
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
یکی بود خیلی مسجد می‌رفت، تمام نوافل هم بجا می‌آورد اما خوب و پاکیزه هم ربا می‌خورد.
می گفت: اگر هندونه از پول ربا باشه خنک نیست؟
می گفت: منو جلوی بانک خاکم کنید!

تو هم باید ار ار کنی؟!!!
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
اینکه می‌گویند خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت شو
فردی حرف خوبی می‌زد می‌گفت:
قدیم ها که با این خر ها بار می‌بردند مثلا 10 تا خر بود، یکی از آنها که شروع می‌کرد ار ار کردن بقیه ی خر ها هم شروع می‌کرند ار ار کردن، حالا صاحب اینا هم می‌بایست ار ار می‌کرد و هم رنگ جماعت می‌شد؟
بابا بقیه خرند، تو هم باید خر بشی!

   دهنش بوی گند میداد!!
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
بعضی وقتها که می‌بینم کسی در خیابان دارد سیگار می‌کشد، با شوخی می‌روم و بهش می‌گم
تو روز قیامت خانم ت ازت شکایت می‌کنه، میگه هر وقت این می‌آمد پیش ما دهنش بوی گند می‌داد.

   بخاطر طلبه بودن از پدرش کتک خورد!
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
یک بار سر کلاس درس مان بود، پدر یکی از طلبه ها آمد و بلندش کرد و با کتک بردش که چرا طلبه شده ای.
حالا همان طلبه یکی از فضلا شده است و پدرش هم پشت سرش نماز می‌خواند.

آخه فحش بادبزن قلبه!
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
به طرف میگن آخه چرا فحش میدی؟
میگه: آخه فحش بادبزن قلبه!
یکی دیگه میگه نماز قضا داره اما مشتری که قضا نداره.
حالا این دل با دنیاست یا خدا؟

   بزار کنار این شیخ بازاری ها رو!
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
از 18 سالگی به یک طلبه پول می‌دادیم، میامد به ما عربی یاد می‌داد.
آن زمان روزها در بازار کار می‌کردم.
یکبار یک اوستایی به شاگردش گفت: چرا فلان چیز رو به مشتری نفروختی؟
شاگرد گفت: آخه دروغ می‌شد.
اوستا بهش گفت: بزار کنار این شیخ بازاری ها رو!
حالا این دلش با دنیاست یا خدا؟

از همه راضیم به جز...
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
یکی می‌گفت: آقا هر کی پشت سر ما غیبت کنه من راضیم الا طلبه ها.
آخه طلبه ها اول آدم را کافر می‌کنند، بعد پشت سرت غیبت می‌کنند!

اندازه شیطان هر کس
حاج‌آقا عبودیت می‌فرمودند:
شیطان متناسب هرکس حیله به کار می‌برد.
شیطان من اندازه خودم است، شیطان شما هم اندازه ی شما. شیطان آیةالله العظمی هم اندازه ی خودش.
هواسمان باشد هرچه بزرگتر شویم، شیطان مان هم بزرگتر می‌شود.

نمیزارن آدم ساکت باشه!!
حاج‌آقا عبودیت در خاطره ای تعریف می‌کردند:
رفته بودیم تخته فولاد سر قبر پدرمان.
یکی آمده بود از بشکه آب های فرد دیگری برای شست و شوی قبور خویشاوندانش استفاده کرده بود.
طرف مقابل اومده بود، دیده بود این از آب استفاده کرده، هر چی فحش از دهنش در آمد به این فرد گفت و ربع ساعت داشت فحش می‌داد، بعد وسط ش هم هی می‌گفت نمیزارن آدم ساکت باشه! بعد ادامه می‌داد به فحش دادن!
فرد یک کار گناهی می‌کنه، فحش میده بعدشم فکر می‌کنه اون گناه رو انجام نداده.
 

امید و حیا
در حدیث قدسی است که اگر بنده ای به من و رحمت من امیدوار باشد، او را در قیامت ، حتی به ترس از آتش هم عذاب نخواهم کرد.
آیت الله میرزا علی عبودیت، سرتا پا، امید و اعتقاد و اعتماد به رحمت واسعه الهی بود. می فرمود:
خدایا، اگر مرا به آتش ببری، حتما من مستحق آنم. خدایا اگر به جهنمم بردی، در حق بنده ات ظلم نکردی. مالک و مدبر و صاحب اختیار منی. اما خدایا، با من چرا چرا نکن. که چرا چنین کردی. چرا چنان کردی.
می گفت: خدایا «شنیدن چراچرا» از جهنم تلخ تراست»
و این فهم و توجه جز از حیا و معرفت بنده به خدا بر نمی آید. حاج شیخ میرزا علی عبودیت، سرتاپا رجاء و امید به رحمت خدا بود.

محمد بهمنی:
میوه علم
ثمرۀ العلم التواضع. میوه علم، فروتنی و تواضع است. عالم همیشه متواضع است. اصلا علم حقیقی یعنی شناخت حقیقی عالم. فهم درست هستی. دیدن آنچه نادیدنی است. شنیدن آنچه ناشنیدنی است. عالم می فهمد که آنچه خوبی در عالم است از آن خداست. پس هر چه دارد را از خدا می بیند. دیگر «من» ندارد. به قول حاج آقای عبودیت عزیز، «هرچه فتنه در عالم است زیر سر دو حرف است: «میم» و «نون» من.
شیطان گفت من بهترم، خدا از بهشت بیرونش کرد. قابیل گفت من بهترم، قاتل برادرش شد. فرعون گفت من برترم، خدا ذلیلش کرد. نمرود ادعای خداییش می شد، با یک پشه، از پا درآمد. اصلا هرچه فتنه در عالم است زیر سر این دو حرف است. من من نکن. نیم من هم نیستی. هیچی نیستی.
روح خاضع
در سفر آبان ماه 1379 مقام معظرم رهبری به اصفهان، علما و بزرگان اصفهان دیداری با ایشان داشتند. هر یک از اساتید و علما نکته یا مطلبی می گفت. آیت الله عبودیت، گویی که اصلا خودش را جزء علما نمیدید تا بخواهد سخنی بگوید، به چهره آقا نگاه می کرد. یکباره جناب حجت الاسلام و المسلمین قاضی عسکر (نماینده فعلی مقام معظم رهبری در حج و زیارت و امام جمعه موقت وقت اصفهان) با اشاره به آیت الله عبودیت، از ایشان هم خواستند که صحبتی داشته باشند. اول که حاج آقا قبول نمیکرد. ولی بعد از اصرارهای آقای قاضی عسکر، حاج آقای عبودیت با تکیه بر عصایشان ایستادند و رو به مقام معظم رهبری، همشاگردی سالهای دور درس امام، فرمودند:
«بسم الله الرحمن الرحیم
میرزا علی عبودیت. میگویند، مدرس. اگر برای خدا باشد، یک چیزی و الا حمالی.»
و نشستند. بعدها به حقیر می فرمودند: میخواستم بگویم اگر برای خدا نباشد، خرحمالی شیطان. و با لبخند ادامه میداد: خدانمیخواست من جلوی آقا بد حرف بزنم.
و به قول حافظ:
  در راه ما شکسته دلی می خرند و بس
بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است
و باز به قول حافظ
برسرتربت ماچون گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهدشد

آفت العلم
آفت العلم العجب. هر چیزی آفتی دارد. روایات فراوانی با همین مضمون از اهل بیت به ما رسیده که هر چیزی آفتی دارد و باید مراقب بود که نعمتهایی که خدا داده به آفت مبتلا نشود.
یکی از این روایات این است. آفت العلم العجب. آفت علم و عالم، عجب است. اینکه خیال کنی کسی هستی برای خودت. اینکه پیش خودت خیال کنی بزرگتری. بهتری. عالم تری. ذهن و فهم تیزتری داری. اینکه به قول حاج آقای عبودیت «منم منم» داشته باشی. اگر بر زبان بیاوری می شود تکبر. اگر در دلت؛ پیش خودت؛ آنجا که فقط خود آدم و خدا ازش با خبر است، منم منم کنیم، این عجب است. خودشیفتگی است. این آفت دین و علم و ایمان می شود. آیت الله عبودیت خودش را همیشه حتی از شاگردانش کمتر می دانست. نه اینکه خودش را بزرگ بداند و بعد خودش  را از آنچه هست، کمتر حساب کند. این که خودش باز هم تکبر می شود. نه. اصلا همیشه می گفت: خدا را شکر که رفقای من (منظورشان شاگردانشان بود) خدا را شکر که رفقای من از خودم ملاترند. این را همه شاگردان حاج آقا بارها از ایشان شنیده اند. اما یکی از نوه های حاج آقا می فرمود: ایشان توی خانه هم بارها وقتی اسمی از شاگردانشان برده می شد، می فرمودند: الحمد لله ایشان از من ملا تر است.
نوه حاج اقا می گفت: اوایل فکر میکردیم که تعارف می کنند. ولی بعدها متوجه شدیم که حاج آقا از عمق باورشان، شاگردانشان را از خودشان ملاتر می دانند.
و این سخن راستین معصومین است که : ثمره و بار و میوه «علم» «تواضع» است. آیت الله عبودیت عین عبودیت بود. عین تواضع

 

 

ارسال کردن دیدگاه جدید

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
عکس امنيتي