1.بررسي و نقد انديشة «تكامل در تاريخ» از منظر استاد مطهري

جواد سليماني اميري / استادیار مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی ره                      soleimani@qabas.net

دريافت: 11/02/1394 ـ پذيرش: 18/06/1394

1.1.چكيده

يكي از مسائل مهم فلسفة نظري تاريخ مسئلة «جهت حركت تاريخ» است. بسياري از فيلسوفان تاريخ حركت تاريخ را رو به تكامل مي شمارند و اموري همچون پيچيده تر شدن مناسبات اجتماعي، پيشرفت علمي، رشد فناوري و صنعت و بهبود اوضاع مادي جوامع بشري را به عنوان معيار تكامل تاريخ معرفي مي كنند كه نوعاً ناظر به تحولات رو به صعود ابعاد مادي حيات بشر در گسترة زمان هستند. اما استاد شهيد مطهري ديدگاه جديدي را دربارة تكامل در تاريخ مطرح كرده و تبييني خاص و معياري متمايز با ديدگاه فيلسوفان تاريخ تحت عنوان «تكامل فطري يا انساني تاريخ» را ارائه كرده است. در اين مقال، ابتدا اصل مدعا، مباني و ابعاد ديدگاه استاد به اختصار طرح مي شود، آن گاه ابهام هاي ديدگاه استاد و راه هاي رفع آن ارائه مي گردد و سرانجام اين نكته اثبات مي شود كه ديدگاه «تكامل فطري يا انساني تاريخ» در حد يك فرضية درخور توجه و شايستة مطالعه و راستي آزمايي افزون تر، از اعتبار علمي برخوردار است، ولي در حد يك نظريه، اعتبار علمي ندارد.

كليدواژه ها: مطهري، تكامل، تكامل در تاريخ، فطرت تاريخ.

 

1.2.مقدمه

فيلسوفان و محققان تاريخ دربارة سمت وسوي حركت تاريخ با يكديگر اختلاف دارند. برخي به گونه اي حركت تاريخ را تحليل مي كنند كه گويا قايل به جهت دار بودن حركت تاريخ نيستند. براي نمونه، نظرياتي كه براى حركت تاريخ يك ضابطه و قاعده قايل نيست و به نوعى هرج و مرج در تاريخ معتقد است، به طور طبيعي براي حركت تاريخ، جهت خاصي در نظر نمي گيرد. اما شمار زيادي از فيلسوفان مشهور تاريخ جهت حركت تاريخ را تكاملي و رو به رشد مي دانند.

پاسكال مي گفت: خط سير نسل هاي متوالي بشري طي دوران و اعصار، مانند خط سير زندگي يك فرد انساني است كه هميشه زنده است و بلا انقطاع ياد مي گيرد(پولارد، 1354، ص23).

ماركس، كه مراحل تاريخ را به ادوار «اشتراك بدوي، برده داري، زمين داري، سرمايه داري و كمونيسم» تقسيم كرده، معتقد بود: هر دوره اي از تاريخ متناسب با درجه اي از رشد ابزار توليد، حكومت و عموميت مي يابد. در نتيجه، تاريخ در حال تكامل است (ر.ك: مجتهدي، 1381، ص13ـ16؛ زرين‏كوب، 1375، ص221ـ222؛ آرون، 1370، ص151ـ236).

آگوست كنت معتقد بود: مراحل حركت تاريخ و تغييرات ساخت اجتماعي كاملاً طبق وضع معرفت بشري است، و چون سير فكري انسان ها تكاملي است و در ذهنشان پديد مي آيد، سير حركت تاريخ نيز، كه بازتاب آن است، يك سير تكاملي است؛ يعني حركت تاريخ يك حركت تكاملي است، و در اين سير، شايد توقف باشد، ولي سير نزولي مطرح نيست (ر.ك: پولارد، 1354، ص123ـ127؛ آرون، 1370، ص81ـ148 باتومور، 1370، ص331ـ332).

اشپنگلر مانند ويكو قايل به حركت حلزوني و صعودي تاريخ است؛ بدين سان كه هر فرهنگ و تمدني پس از اتمام قوس صعود، قوس سقوط را طي كرده و از بين مي رود، ولي در رشد و نمو فرهنگ و تمدن جديد تأثير مي گذارد. بنابراين، مسير حركت تاريخ مارپيچي، ولي رو به تكامل است (ر.ك: پولارد، 1354، ص177ـ182).

توين بي نيز معتقد است: واحد ارزيابي حركت تاريخ، تمدن ها هستند و تمدن ها مراحل خاصي را طي مي كنند كه ابتدايش قوس صعود است، ولي در صورت استقامت نداشتن در برابر تمدن هاي مهاجم، قوس سقوط را طي كرده، نابود مي شوند. البته اين به معناي فقدان تأثير در تمدن هاي مرتبط و رقيب نيست، بلكه در تكامل آنها تأثير مي گذارند و بدين سان، حركت تاريخ به صورت مارپيچي و رو به رشد و كمال استمرار مي يابد (ر.ك: توين‏بي، 1353؛ همو، 1356؛ پولارد، 1354، ص182ـ193؛ زرين‏كوب، 1375، ص228 به بعد).

در آثار متعددي از استاد شهيد مطهري نيز به بحث «جهت حركت تاريخ و انديشه تكامل تاريخ» مورد عنايت ويژه اي شده است. ايشان پس از طرح اصل بحث، برخي از ديدگاه هاي فيلسوفان تكامل گراي تاريخ را مطرح و ديدگاه ماركس را به طور مبسوط تبيين و نقد كرده و سرانجام، ضمن تأييد حركت تكاملي تاريخ در برخي محورهاي منظور نظر فيلسوفان تاريخ، ديدگاه جديدي براي تكامل تاريخ بيان نموده كه درخور تفسير و تدبر است. ازاين رو، در اين مقال، ابتدا ديدگاه استاد را به اختصار تبيين نموده، آن گاه ملاحظاتي دربارة آن مطرح مي كنيم.

شايان ذكر است كه استاد مطهري ديدگاه خود درباره «تكامل تاريخ» را در برابر ديدگاه «تكامل در تاريخ» ماركس مطرح مي كند و تكامل منظور ماركس را «تكامل ابزاري يا مادي تاريخ» و تكامل منظور خود را «تكامل معنوي يا فطري يا انساني تاريخ» مي نامد. منظور استاد از «تكامل معنوي» همان گرايش هاي متعالي ويژه انسان است؛ و مقصودش از «تكامل فطري» نيز تكامل استعداد هاي متعالي انساني؛ يعني «فطرت» به معناي خاص است كه شامل غرايز حيواني نمي شود. مرادش از «تكامل انساني تاريخ» نيز دقيقاً به معناي تكامل گرايش هاي معنوي و متعالي خاص انسان است.

ازآن رو كه حجم كلمات استاد مطهري در مجموعه آثار ايشان درباره «تكامل در تاريخ» به طور عام و ديدگاه «تكامل فطري تاريخ» به طور خاص زياد و بعضاً تكراري است، در اين نوشتار، ابتدا لُبّ مطالب ايشان در قالب گزارش همراه با نقل قول مستقيم ارائه گرديده، سپس ملاحظاتي دربارة ديدگاه استاد بيان مي شود و آن گاه وجه جمع تهافت ها و تعارض هاي ظاهري سخنانشان دربارة انديشة «تكامل تاريخ» بيان مي شود.

1.3.مفهوم «تكامل» از منظر استاد مطهري

در بحث حاضر، ابتدا بايد مفهوم «تكامل» را به درستي بررسي كرد؛ زيرا تا معلوم نشود مقصود از تكامل چيست، هرگونه اظهارنظر در باب تكامل يا عدم تكامل تاريخ بي فايده خواهد بود.

برخي از محققان مفهوم «پيشرفت» و «تكامل» را مفهومي واحد تلقي مي كنند، درحالي كه بسياري از پيشرفت هاي موجود در دنياي جديد نمي تواند معرّف تكامل حقيقي تاريخ باشد؛ زيرا برخي از آنها اگر از يك جهت در جامعه بشري رشد ايجاد كرده، از جهات مهم تر، موجب ركود جامعه بشري شده است.

ازاين رو، استاد مطهري معتقدند: «پيشرفت، تكامل نيست. مثال: سرعت پيشرفت صنعت، پيشرفت خبررسانى، رهايى از تعصبات دينى و گرفتارى در تعصبات نژادى و قومى و ملى (ناسيوناليسم)؛ آيا مى‏توان گفت: ... علم در همه شئون تكامل يافته است، ولى فلسفه و خلاقيت هنرى و خلاقيت اخلاقى و انسانى و بالاخره، آنچه قابل انتقال نيست تكامل نيافته است؟ فرهنگ در بعضى كشورها، از بعضى جهات تكامل يافته است و از بعضى جهات، نه (مطهري، 1389، ج‏10، ص366). اگر مقصود از «پيشرفت» سعادت و آسايش است، نه [بشر پيشرفت نداشته است] (مطهري، 1389، ج‏10، ص367).

استاد مطهري بين مفهوم «تكامل» و «پيشرفت» تفاوت قايل است‏ و معتقد است: «در مفهوم تكامل، تعالى خوابيده است؛ يعنى تكامل حركت است، اما حركت رو به بالا و عمودى. تكامل، حركت از سطحى به سطح بالاتر است، ولى پيشرفت در يك سطح افقى هم درست است».

چنان كه در مورد بيماري گفته مي شود: «فلان بيماري در حال پيشرفت است»، ولي گفته نمي شود: در حال تكامل است؛ زيرا در اين امر تعالي نهفته نيست. يا اگر سپاهي سرزميني را اشغال كند اين اشغالگري و تجاوز پيشرفت شمرده مي شود، ولي چون از تعالي تهي است، تكامل محسوب نمي شود. بر همين اساس، مي فرمايد:

اى بسا چيزها كه براى انسان و جامعة انسان پيشرفت باشد، ولى براى جامعة انسانى تكامل و تعالى شمرده نشود. اين را مى‏گويم براى اينكه معلوم شود كه اگر بعضى از علما در اينكه بتوان نام بعضى از مسائل را «تكامل» گذاشت ترديد كرده‏اند، نظرشان خالى از نوعى دقت نيست. با اينكه نظر آنها را تأييد نمى‏كنيم، ولى آنها متوجه نوعى دقت شده‏اند. پس «تكامل» با «پيشرفت» و همچنين با «توسعه» تفاوت دارد («توسعه» و «پيشرفت» تقريباً يك مفهوم دارند) (مطهري، 1384، ج‏25، ص512).

بر همين اساس، بسياري از محورهاي رشد تمدن بشري مصداق پيشرفت است، نه تكامل، و اگر در جايي از اين امور به «تكامل» ياد شده، از باب همراهي كردن با تسامح موجود در ادبيات غيردقيق و حساب نشدة حاكم بر مباحث فلسفة تاريخ است؛ چنان كه استاد مطهري رشد بشر در ابزارسازي و ساير امور تمدني را مصداق «پيشرفت» مي خواند، نه «تكامل» (ر.ك: مطهري، 1384، ج‏25، ص514ـ515).

بنابراين، استاد مطهري منتقد ادبيات رايج در فلسفة تاريخ است كه مصاديق پيشرفت بشر در تاريخ را «تكامل تاريخ» مي نامند، ايشان در بسياري از فرازهاي سخنان و نوشته هاي خود بر اساس ادبيات حاكم در فلسفه تاريخ و از باب تسامح و ايجاد زبان مشترك، سخن گفته و مصاديق «پيشرفت» را «تكامل» خوانده است.

1.4.بيان اجمالي اصل ديدگاه

به نظر مي رسد بجاست پيش از تبيين ديدگاه «تكامل معنوي يا فطري تاريخ»، ابتدا اصل ديدگاه اجمال بيان شود و به دنبال آن، مباني و مقدمات شكل گيري و ساير ابعاد ديدگاه استاد به گونة تفصيلي مطرح شود.

استاد مطهري در كتاب تكامل اجتماعي انسان در تاريخ ، ابعاد گوناگون پيشرفت در جوامع انساني را به چهار تفكيك مي كند:

1. ابزارسازي و صنعتي (رابطة انسان با طبيعت)؛

2. ساختمان جامعة انساني از حيث پيچيد گي؛

3. روابط انسان ها با يكديگر؛

4. رابطة انسان با خودش.

ايشان سپس مي فرمايد: در دو بُعد اول، جاي ترديد در پيشرفت نيست، اما در دو بُعد سوم و چهارم، برخي ترديد كرده اند (ر.ك: مطهري،1386، ج25، ص514ـ521). از مجموع مباحثي كه شهيد مطهري در اين كتاب مطرح كرده است، به دست مي آيد كه ايشان، ديدگاه تكامل در همة ابعاد را پذيرفته است. از جمله، نوشته است: «ما هم معتقديم كه جامعه بشر همه‏جانبه رو به تكامل است و به مراحل نهايي نزديك مي‏شود» (همان، ص511).

پيشرفت بشر در دو بعد ابزارسازي و صنعتي و ساخت اجتماعي، امري محسوس است. حال جاي اين پرسش وجود دارد كه استاد بر اساس چه تفسيري معتقد است جامعة بشري به مرور زمان، در دو بعد روابط انسان ها با يكديگر و روابط انسان با خود نيز، كه جنبة اخلاقي و معنوي دارد، تكامل يافته است؟! اين در حالي است كه صفحات تاريخ پر از صحنه هاي ظلم و فساد و انحطاط هاي ناشي از جهل بشر است.

با مطالعة آثار استاد در اين زمينه، معلوم مي شود ايشان معتقد است: روند حركت تاريخ به گونه اي است كه بشر به تدريج بر خواسته هاي مادي و حيواني اش غلبه يافته، وابستگي اش به اعتقادات و باورها زياد مي شود؛ يعني رفتارش را بر پاية تمايلات مادي و پست شكل نمي دهد، بلكه بر اساس تمايلات متعالي و فطري سامان مي يابد. ايشان معتقد است:

انسان در اثر همه‏جانبه بودن تكاملش، تدريجاً از وابستگى‏اش به محيط طبيعى و اجتماعى كاسته و به نوعى وارستگى ـ كه مساوى است با وابستگى به عقيده و ايمان و ايدئولوژىـ افزوده است و در آينده، به آزادى كامل معنوى، يعنى وابستگى كامل به عقيده و ايمان و مسلك و ايدئولوژى خواهد رسيد (مطهري، 1390، ج‏24، ص423).

تاريخ بستر ظهور ابعاد فطرت به معناي اعم (تمايلات حيواني و انساني) است، ولي با گذر زمان، زمينة ظهور ابعاد متعالي فطرت به معناي اخص بيشتر فراهم شده، هويت انساني انسان در تاريخ بيشتر بروز پيدا مي كند. به عبارت ديگر، «سير تكاملى بشريت به سوى آزادى از اسارت طبيعت مادى و شرايط اقتصادى و منافع فردى و گروهى، و به سوى هدفى و مسلكى بودن و حكومت و اصالت بيشتر ايمان و ايدئولوژى است» (مطهري، 1390، ج‏24، ص429).

البته اين به آن معنا نيست كه انسان ها به تدريج، از بهره وري از امور مادي دست شسته، به رهبانيت و دوري گزيني از عمران و آباداني دنيا و كام جويي از آن روي مي آورند، بلكه به آن معناست كه «انسان در گذشته، با اينكه از مواهب طبيعت كمتر بهره‏مند بوده، مملوك و اسير و برده طبيعت بوده است و انسان آينده در عين اينكه حداكثر بهره‏بردارى از طبيعت را خواهد كرد، از اسارت طبيعت آزاد و بر حاكميت خود بر طبيعت خواهد افزود» (مطهرى، 1390، ج‏24، ص423).

1.5.مقدمات فهم ديدگاه  تكامل تاريخ استاد مطهري

براي تبيين ديدگاه استاد مطهري، بايد به برخي از مباني و ابعاد ديدگاه ايشان اشاره كرد. البته اين مباني و ابعاد در كلمات ايشان به صورت پراكنده آمده، اما با مطالعه و تأمل در مجموع مطالب ايشان، دربارة انديشة «تكامل در تاريخ»، مي توان به نكات ذيل براي فهم دقيق تر ديدگاه استاد تحت عنوان «تكامل معنوي يا انساني يا فطري تاريخ» دست يافت:

1.6.1. فطرت داشتن انسان

برخي از فيلسوفان تاريخ معتقدند: انسان در ابتداي تولد از هرگونه استعداد متعالي (غيرحيواني) تهي است و مانند مومي است كه محيط اجتماعي آن را شكل مي دهد. انسان به خودي خود، هيچ عنصر شخصيت ساز دروني ندارد و جامعه و تاريخ به انسان شخصيت مي دهد. مكتب ماركس چنين ديدگاهي دربارة انسان دارد (ر.ك: مطهري، 1390، ج‏24، ص422). ولي از منظر استاد مطهري، انسان به خودي خود، جداي از تأثير محيط بر او، مانند ظرف تهي و توخالي نيست كه شخصيتش تنها توسط محيط و جامعه ساخته شود، بلكه از آغاز تولد، داراي گرايش هاي خاص و بينش هاي ويژه اي در روح خود است كه به فعليت نرسيده و با تولد و گذشت زمان و ارتباط با ساير همنوعان به فعليت مي رسد. به تعبير ديگر، «از نظر بينش انسانى و فطرى، هرچند انسان در آغاز پيدايش، شخصيت انسانى بالفعل ندارد، ولى بذر يك سلسله بينش ها و يك سلسله گرايش ها در نهاد او نهفته است» (مطهري، 1390، ج ‏24، ص422) و جامعه و تاريخ موجب تقويت يا تضعيف استعدادهاي نهفته در فطرت و طبيعت انسان مي شود. «حركت انسان به سوى كمالات انسانى‏اش، از نوع حركت «ديناميكى» است، نه از نوع حركات «مكانيكى»(همان)؛ يعني حاوي استعدادهايي در ضمير خود است كه بايد «پرورش» داده شود، نه مانند يك مادة صنعتي. بنابر تفسير انساني و فطري تاريخ، انسان و ارزش هاي انساني به خودي خود، چه در قالب فرد و چه جامعه، امري اصيل است و تنها ماده خام و ابزار كار محسوب نمي شود.

انسان ها در روان خود، داراي دو سلسله استعداد و گرايش و بينش هستند: يك سلسه غرايز پست حيواني كه در اين زمينه با حيوانات مشترك هستند، و يك سلسله غرايز عالي كه خاص انسان است. گاه از اين دو دسته به صورت يك جا تحت عنوان «فطرت» به معناي اعم ياد مي شود كه شامل دو سطح «پست» و «عالي» است. و گاه از تمايلات پست حيواني با عنوان «غريزه» و از بينش ها و تمايلات عالي با عنوان «فطرت» به معناي خاص ياد مي گردد كه شامل اموري همچون بينش ها و گرايش هاي ديني، اخلاقي، حقيقت جويي و زيبايي خواهي مي شود و اركان اوليه هويت انساني انسان و فصل مميز انسان با ساير حيوانات همين امور است؛ يعني حيوانات تنها داراي غرايز فرودست هستند، ولي انسان علاوه بر اين غرايز، از بينش ها و گرايش هاي متعالي برخوردار است. (ر.ك: مطهري، 1390، ج‏24، ص422ـ423).

دو تفسير «ابزاري» [تفسير ماركس] و «فطري» دربارة حركت تكاملي تاريخ، معلول دو نوع مبناي انسان شناسي است. بنا بر تفسير ابزاري تاريخ، انسان موجودي كاملاً مادي و تهي از هرگونه عنصر شخصيت ساز دروني است كه در برخورد با طبيعت، در اثر جبر محيط و طبيعت بيروني اش شخصيت مي يابد، «انسان در ذات خود، فاقد شخصيت انسانى است هيچ امر ماوراي حيوانى در سرشت او نهاده نشده است» (مطهرى،1390، ج‏24، ص431).

بر اساس اين مبنا، تنها چيزي كه در انسان اصالت دارد و به صورت غريزه در او وجود دارد ابعاد حيواني اوست؛ ابعادي همچون احساسات پنج گانه، شهوت خوردن و آشاميدن و شهوات جنسي. در نتيجه، انسان «موجودي است اسير منافع مادى، محكوم جبر ابزار توليد، در اسارت شرايط مادى اقتصادى؛ وجدانش، تمايلاتش، قضاوت و انديشه‏اش، انتخابش جز انعكاسى از شرايط طبيعى و اجتماعى محيط نيست؛ ... ماده خامى است كه در او اقتضاى حركت به سوى مقصد و هدف ويژه‏اى نيست» (مطهرى، 1390، ج‏24، ص431).

نكته مهم تر اينكه تأثير انسان بر محيط صرفاً يك تأثير جبري و غيرقابل تخلف نيست. انسان به سبب برخورداري از قوا و استعدادهاي مزبور، گاه «عكس العمل هايي در برابر محيط انجام مي دهد، بر خلاف آنچه يك حيوان ناآگاه و محكوم محيط انجام مي دهد. خصلت اساسى و ويژة انسان ـ كه معيار انسانيت اوست و بدون آن از انسانيت فقط نام مى‏ماند و بس ـ نيروى تسلط و حاكميت انسان بر نفس خويشتن و قيام عليه تبهكاري هاى خود است. روشني هاى حيات انسانى در طول تاريخ، از همين خصلت ناشى مى‏شود و اين خصلت عالى در نظريه ابزارى ناديده گرفته شده است» (مطهرى، 1390، ج‏24، ص432).

1.7.2. اصالت فلسفي تاريخ

يكي از مباني بحث هاي فلسفه اجتماع و تاريخ اين است كه آيا جامعه و تاريخ در كنار افراد، داراي وجود جداگانه اي هستند يا تنها يك مفهوم انتزاعي محسوب مي شوند كه از آرايش افراد نسبت به يكديگر شكل مي گيرند و تنها افراد اصالت فلسفي دارند؟ لازمة سخن برخي از جامعه گرايان دربارة جامعه و تاريخ حاكي از اين است كه آنان براي جامعه و تاريخ در كنار افراد اصالت فلسفي قايلند (ر.ك: كار، 1351، ص46-47؛ استونز، 1379، ص20 و40 و 78؛ گورويچ و مندارس، 1354، ص20؛ مصباح، 1372، ص51-53).

هگل و پيروانش تاريخ را كشتارگاه اراده هاي فردي انسان ها، و شيطاني فريب كار و مَكار شمرده اند، و انسان ها را در برابر حوادثِ تاريخ، تنها قابله هايي توصيف كرده اند كه فقط به وضعِ حملِ مادرِ آبستنِ تاريخ كمك مي كنند. از منظر اين فيلسوفان، تاريخ سنگ دل ترين خدايان است كه ارابة پيروزي خود را از روي اجساد مردگان و طاغيان به پيش مي راند (ر.ك: سروش، 1357، ص8-9)

در مقابل، برخي از فردگرايان به گونه اي از جامعه و تاريخ سخن مي گويند كه لازمه سخن آنان اين است كه جامعه به خودي خود اصالت فلسفي ندارد و افراد امري اصيل و جامعه امري اعتباري است (رك: مصباح، 1372، ص54ـ56).

در ميان فلاسفة اسلامي، استاد شهيد مطهري معتقد است: هم فرد اصيل است و هم جامعه، و وجود جامعه در وجود مجموع افراد محقق شده، از مجموع افراد انتزاع مي شود(ر.ك: مطهري، 1372، ج 2، ص335-346). ايشان در تبيين اين نظريه مي فرمايد:

نظرية سوم، هم فرد را اصيل مي داند و هم جامعه را. از آن نظر كه وجود اجزاي جامعه (افراد) را در وجود جامعه حل شده نمي داند و براي جامعه وجودي يگانه مانند مركبات شيميايي قايل نيست، اصالة الفردي است، اما از آن جهت كه نوع تركيب افراد را از نظر مسائل روحي و فكري و عاطفي از نوع تركيب شيميايي مي داند، كه افراد در جامعه هويت جديد مي يابند كه همان هويت جامعه است ـ هرچند جامعه هويت يگانه ندارد ـ اصالة الاجتماعي است. بنابراين نظريه، در اثر تأثير و تأثر اجزا، واقعيت جديد و زنده اي پديده آمده است، روح جديد و شعور و وجدان و اراده و خواست جديدي پديد آمده است. علاوه بر شعور و وجدان و اراده و انديشة فردي افراد، و بر شعور و وجدان افراد غلبه دارد (مطهري، 1372، ج 2، ص339).

ايشان معتقد است: جامعه و تاريخ از تركيب حقيقي ارواح افراد با يكديگر تشكيل شده  است. بنابراين، مانند تك تك انسان ها داراي دو دستة مذكور از تمايلات بوده و علاوه بر آنها، داراي خصلت هاي ويژة ديگري نيز هست. ايشان از نظر فلسفى، جامعه را از جنبة رابطه‏اش با اجزا و افراد، مركب واقعى و از لحاظ خصلت ها، تركيبى از مجموع خصلت هاى عالى و دانى افراد به علاوة يك سلسله خصلت هاى ديگر مى‏شناسد كه در وجود باقى و مستمر جامعه، كه «انسان الكل» است، استمرار دارد. اين حقيقت كه مى‏گويند:

رگ رگ است اين آب شيرين، آب شور
 

 

در خلايق مى‏رود تا نفخ صور
 

 

در اندام باقى و مستمر جامعه، يعنى در وجود «انسان‏الكل» صدق مى‏كند. اين رگ هاى پيكر اجتماع است كه در برخى، آب شيرين و در برخى آب شور در جهيدن است و تا نفخ صور، يعنى تا انسان در روى زمين هست، اين جريان ادامه دارد و فناى افراد تأثيرى در آن نمى‏بخشد. آرى، تكامل انسان و جامعة انسان نظام بهتر به آن خواهد بخشيد(مطهري، 1390، ج‏24، ص423). بنابراين، جامعه و تاريخ داراي طبيعتي مركب از غرايز حيواني و فطرت انساني است.

1.8.3. فطرت داشتن تاريخ

نكتة حايز اهميت ديگر در تبيين ديدگاه تكامل فطري تاريخ اين است كه بر اساس بينش استاد مطهري، تاريخ نه تنها اصالت فلسفي دارد، بلكه داراي فطرت و طبيعت نيز هست؛ يعني در پديدة تاريخ مانند افراد، گرايش هاي خاصي نهفته است. يكي از تمايل هاي تاريخ تمايل به كمال خواهي است. طبيعت تاريخ به سبب اين ميل، همواره رو به تكامل است، ولي چون استعداد هاي نهفته در تاريخ مانند استعداد هاي افراد جنبة مادي و معنوي دارد، تكامل تاريخ تنها منحصر در تكامل در امور مادي و ابعاد سخت افزاري تمدن بشري نيست، بلكه جنبه معنوي و نرم افزاري ـ يعني فكري و فرهنگي و اخلاقي ـ نيز دارد.

بر حسب اين بينش، تاريخ مانند خود طبيعت، به حكم سرشت خود، متحول و متكامل است؛ حركت به سوى كمال، لازمة ذات اجزاي طبيعت و از آن جمله، تاريخ است؛ و طبيعت تاريخ نه يك طبيعت مادى محض، بلكه مانند طبيعت فرد انسان، طبيعتى مزدوج است از ماده و معنى. تاريخ صرفاً يك حيوان اقتصادى نيست. تحول و تكامل تاريخ تنها جنبه فنى و تكنيكى ابزارى و آنچه بدان «تمدن» نام مى‏دهند، ندارد؛ گسترده و همه‏جانبه است؛ همه شئون معنوى و فرهنگى انسان را دربر مى‏گيرد و در جهت آزادى انسان از وابستگي هاى محيطى و اجتماعى است (مطهري،1390، ج‏24، ص423).

عامل محرك حركت تكاملي تاريخ فطرت كمال خواه نهفته در سرشت تاريخ، و انسان هاي بازيگر آن هستند و اين نيرو موجب پيشرفت مادي و معنوي يا تمدني و فرهنگي جامعه بشري مي شود؛ زيرا «تكامل ابزار توليد به نوبة خود، معلول حس فطرى كمال‏جويى و تنوع‏طلبى و گسترش‏خواهى و ناشى از نيروى ابتكار انسان است. اين حس و اين نيرو در همه‏ جوانب زندگى انسانى، به موازات با يكديگر، در حال گسترش بوده و هست» (مطهرى،1390، ج‏24، ص423-424).

1.9.4. فرايند تكامل تاريخ

انسان ها داراي دو گرايش متضاد دنيوي و اخروي يا مادي و معنوي يا پست و متعالي هستند. برخي از انسان ها داراي گرايش هاي حيواني قوي و برخي داراي ميل هاي انساني پررنگ تري هستند. تاريخ عرصة نزاع ميان دو گروه مذكور است. به ديگر سخن، انسان ها در «ميان غرايز متمايل به پايين، كه هدفى جز يك امر فردى و محدود و موقت ندارد و غرايز متمايل به بالا، كه مى‏خواهد از حدود فرديت خارج شود و همه بشريت را دربرگيرد و مى‏خواهد شرافت هاى اخلاقى و مذهبى و علمى و عقلانى را مقصد قرار دهد، به سر مي برند. در نتيجه، همواره درگير يك نبرد دروني بين اين دو گرايش هستند و اين نبرد منجر به نبرد ميان گروه هاي اجتماع مي شود؛ يعني به نبرد ميان انسان هاي كمال يافته و داراي آزادي معنوي، و انسان هاي منحط و حيوان صفت كشيده مي شود؛ چنان كه قرآن مجيد اين نبرد را در آغاز خلقت، در داستان هابيل و قابيل به تصوير كشيده و قدما از آن با عنوان «نبرد ميان عقل و نفس» ياد كرده اند. اين نبردها همواره در تاريخ وجود داشته است و نقش اصلي در پيشبرد تاريخ ايفا مي كند.

نبردهاي پيش برندة تاريخ موجب تكامل انسانيت و ابعاد متعالي فطرت بشر شده است؛ زيرا چه در گذشتة تاريخ و چه در آينده، جنبه ايدئولوژيك و ارزشي نبردها به تدريج، بيش از جنبة مادي بوده و خواهد بود؛ يعني برخي از انسان ها به جاي اينكه بر سر شكم و شهوت و زمين و پول با هم بجنگند، براي دستيابي به اهداف معنوي و آرمان هاي متعالي با ديگران مي جنگند.

در طول تاريخ گذشته و آينده، نبردهاى انسان تدريجاً بيشتر جنبه ايدئولوژيك پيدا كرده و مى‏كند و انسان تدريجاً از لحاظ ارزش هاى انسانى به مراحل كمال خود، يعنى به مرحلة انسان ايده‏آل و جامعه ايده‏آل نزديك تر مى‏شود، تا آنجا كه در نهايت امر، حكومت عدالت، يعنى حكومت كامل ارزش هاى انسانى ـ كه در تعبيرات اسلامى از آن به «حكومت مهدى» تعبير شده است ـ مستقر خواهد شد و از حكومت نيروهاى باطل و حيوان مآبانه و خودخواهانه و خودگرايانه اثرى نخواهد بود (مطهرى، 1390، ج‏24، ص426).

اين امر نوعي تكامل محسوب مي شود؛ زيرا جنگ بر سر شهوات حيواني در عالم حيوانات هم وجود دارد و هيچ تأثيري در رشد ابعاد انساني انسان ندارد، ولي وقتي انسان هايي براي برقراري توحيد و معنويت و استقرار دين حق مي جنگند به يقين، ابعاد معنوي وجودشان رشد مي كند (ر.ك: مطهرى، 1390، ج‏24، ص426).

1.10.5. الگوي حركت تكاملي تاريخ

طبق ديدگاه استاد مطهري، حركت تاريخ در پرتو فطرت متعالي انساني، رو به رشد و تكامل است، ولي نه تكامل قدم به قدم و دايمي، بلكه تكامل مجموعي و نوساني؛ يعني برخلاف ديدگاه ماركس، كه مراحل تكاملي خاصي براي تاريخ تعريف كرده و معتقد بود: عبور از اين مراحل امري جبري است و تاريخ همواره روبه جلو مي رود و بازگشت در تاريخ معنا ندارد، استاد مطهري معتقد است: حركت تكاملي تاريخ به سبب آنكه انسان در ساختن آن نقش دارد و انسان ها داراي اراده و اختيار هستند، يك حركت نوساني است؛ يعني گاه به جلو و گاه به عقب و گاه ايستاست، ولي اين روند با تكامل نيز همنواست(ر.ك: مطهري، 1384، ج ‏15، ص211ـ212).

بنابر اين نظر، تاريخ در كنار پيشرفت، عقب گرد هم دارد، ولي وقتي عقب گردها و حركت هاي رو به جلوي تاريخ را با هم مقايسه مي كنيم و معدل مي گيريم، معدل حركت تاريخ تكاملي است؛ يعني در مجموع، پيشرفت هاي تاريخ بيش از پس رفت هاي آن است و تكامل مجموعي تاريخ غيرقابل انكار است (ر.ك: مطهري، 1384، ج‏15، ص235ـ236).

1.11.دلايل ديدگاه تكامل معنوي

1.12.1. تبديل اهداف پست بشر به اهداف متعالي

يكي از استشهادهاي تاريخي استاد مطهري براي اثبات ديدگاهش، جنگ هاي صدر اسلام است؛ زيرا در آن عصر، انسان هايي ظهور كردند كه با ايمان به توحيد و وحي و نبوت و معاد، در راه رشد يكتاپرستي و احياي ارزش هاي ديني و نفي شرك و بت پرستي جنگيدند و به جاي جنگ براي شكم و شهوت، بر سر امر به معروف و نهي از منكر و احياي ايدئولوژي و ارزش هاي اسلامي جان فشاني كردند (ر.ك: مطهرى، 1390، ج‏24، ص426ـ433)، به گونه اي كه حضرت على† با اين جمله، ماهيت نهضت آنها را مشخص مى‏كند: «وَحَمَلوا بَصائِرَهُمْ عَلى‏ أسْيافِهِمْ»(نهج البلاغه، 1393، خ 148)؛ بينش هاى واقع‏بينانه خويش را بر شمشيرهاى خود حمل مى‏كردند( مطهرى، 1390، ج‏24، ص:422ـ426)؛ يعني بر اساس بصيرت ديني با شمشير جهاد مي كردند، نه بر پايه شكم و شهوت و شهرت.

از سوي ديگر، استاد مطهري به «قيام هاى آزادي خواهانه شرق و غرب در دو قرن گذشته براى برقرارى مردم سالاري، كه نمونه‏اش نهضت مشروطيت ايران است» (مطهرى، 1390، ج ‏24، ص422ـ426)، استشهاد مي كند كه براي آزادي از ظلم و استبداد بود و هيچ ربطي با تكامل ابزار توليد نداشت.

1.13.2. استشهاد به قرآن

از منظر استاد، قرآن مجيد تفسير انساني يا فطري تاريخ را تأييد كرده است؛ زيرا قرآن مجيد قافلة بشريت از آغاز تا انجام خلقت را به دو دستة كلان «اهل حق» و «اهل باطل» تقسيم مي كند و تاريخ را بر پاية نزاع اين دو گروه تفسير مي نمايد و در آيه 18 سورة انبياء مي فرمايد:  «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ...»؛ بلكه حق را بر باطل مى‏افكنيم، پس آن را فروشكند و باطل بى‏درنگ نابود مي شود... . يعني: ما عالم را به صورت لهو خلق نكرده ايم، بلكه پيوسته حق را به سوي باطل پرتاب مي كنيم و ناگهان باطل را نابود مي سازيم، ازاين رو، استاد مطهري مي فرمايد:

بدون شك، تعبير و تفسير قرآن از تاريخ، به شكل دوم [تفسير فطري تكامل در تاريخ] است. از نظر قرآن مجيد، از آغاز جهان، همواره نبردى پيگير ميان گروه اهل حق و گروه اهل باطل، ميان گروهى از طراز ابراهيم و موسى و عيسى و محمد ـ صلوات اللَّه عليهم ـ و پيروان مؤمن آنها و گروهى از طراز نمرود و فرعون و جباران يهود و ابوسفيان و امثالهم برپا بوده است؛ هر فرعونى موسايى در برابر خود داشته است (لِكُلِّ فِرْعَوْنَ موسى‏)... در اين نبردها و ستيزها، گاهى حق، و گاهى باطل پيروز بوده است (مطهرى، 1390، ج‏24، ص432ـ433).

1.14.ملاحظاتي دربارة ديدگاه استاد مطهري

استاد شهيد مطهري تقريبا نيم قرن پيش زماني كه مباحث فلسفه نظري تاريخ تازه در مجامع دانشگاهي ايران مطرح شده بود، به مباحث آن عنايت نشان داد و پس از تبيين ديدگاه هاي رقيب، آنها را نقد و سعي كرد ديدگاه خود را به عنوان يك فيلسوف و عالم ديني در بحث مذكور تبيين نمايد و اين شايستة تقدير و ارج نهادن است و از همين منظر، تلاش ايشان براي تبيين و نقد نظريات مطرح دربارة تكامل در تاريخ و توليد ديدگاه جديد دربارة آن، ميراثي گران بها و ماندگار و مفيد براي محققان حوزة فلسفه تاريخ بوده و خواهد بود. ولي ازآنجاكه نظريات علمي اگر با نگاه متأملانه و انتقادي بررسي شود به مرور زمان، بالنده مي شوند؛ بدين روي در اين قسمت، ملاحظاتي دربارة ديدگاه تكامل فطري تاريخ مطرح مي شود كه توجه به آنها مي تواند مفيد باشد.

1.15.1. عدم شفافيت معيار «تكامل»

يكي از ملاحظاتي كه در اين ديدگاه مشاهده مي شود عدم شفافيت معيار «تكامل» از منظر استاد است. گرچه ايشان فرموده كه جامعه و تاريخ در حال تكامل است و معيار تكامل آن را در شكوفايي استعدادهاي فطري جامعه دانسته، ولي از سوي ديگر، معتقد است: كشف استعدادهاي فطري ـ كه از منظر ايشان، معيار كمال جامعه و تاريخ محسوب مي شوند ـ دشوار است و هنوز وحدت نظري در اين زمينه وجود ندارد. همين امر موجب مي شود تا بخش هايي از معيار تكامل تاريخ در هاله اي از ابهام بماند و بالطبع، اعتبارسنجي و راستي آزمايي ديدگاه در فرايند مطالعات تاريخي دشوار شود.

ايشان مي فرمايد:

... ما تكامل جامعه را اين‏جور مي‏توانيم تعريف كنيم: [به فعليت رسيدن‏] استعدادهاي‏ فطري‏اي كه در جامعه هست و مي‏تواند به مرحله فعليت برسد ... . بنابراين، تعريف «تكامل» روي اين حساب ها تا اندازه‏اي روشن مي‏شود، ولي كشف اين مطلب كه كمال انسان در چيست و كمال جامعه انسان در چيست، مي‏توان گفت: مسئله‏اي است كه هنوز درباره آن لااقل وحدت نظر پيدا نشده است (مطهري، 1384، ج15، ص216-217).

همچنين در مباحث (نقدي بر ماركسيسم) نيز مي گويد: هرچه استعدادهايي كه در متن خلقت در نهاد انسان ها و در نهاد جامعة انساني قرار داده شده است بيشتر به فعليت برسد، جامعه بيشتر به كمال رسيده است (مطهري، 1373، ج13، ص825ـ826). ولي ايشان معين نمي كند كه اين استعدادهاي نهفته در نهاد انسان چيست؟

اگر مقصود از «استعدادهاي فطري»، فضايل اخلاقي و به تعبير استاد، گرايش هاي متعالي انسان است، شواهد زيادي در تاريخ به چشم مي خورد كه تاريخ بشر از لحاظ اخلاق و معنويت و فضيلت، كارنامة سياهي داشته، به گونه اي كه اثبات سير استكمالي در اين بخش، كاري بس دشوار است. و اگر مقصود از «شكوفايي استعدادهاي فطري» مجموعه استعدادهاي مادي و دروني انسان ها و جامعة انساني در بستر تاريخ است، اعم از علوم (فلسفي، تجربي و انساني)، صنعت، روابط اجتماعي، شهرسازي، بايد گفت: تكامل تاريخ در محورهاي مذكور مشهود است. اما استاد هويت اصلي انسان و جامعة انساني را در استعدادهاي معنوي انساني مي داند، و تكامل مادي، كه تأمين كنندة رفاه مادي انسان ها در تاريخ است، نمي تواند معرف تكامل و معيار تكامل انساني تاريخ باشد؛ چنان كه خود استاد در كتاب نقدي بر ماركسيسم، در عين اذعان به تكامل ابعاد مادي تاريخ، اين نوع تكامل را تكامل تاريخ نمي داند و مي فرمايد:

اين تكاملي كه اينها مي‏گويند جامعة بشري پيدا كرده است، در سه مورد قابل تصور است: يكي «تكامل در ابزار» كه اين مطلب مسلّم است و جاي شك نيست كه ابزار تكامل پيدا كرده، ديگر تكامل به معناي «اسپنسري»؛ يعني جامعه در روابط تكامل پيدا كرده و از نظر تنوع و تقسيم كار، متكامل شده است. تكامل به اين معنا هم غيرقابل انكار است؛ ... ولي مسئلة ديگر (و مهم تر) مسئلة معنوي است كه آيا انسان همچنان كه از نظر ابزار و تشكيلات تكامل پيدا كرده است، از نظر معنوي هم تكامل پيدا كرده است؟ جنبة معنوي باز به دو قسمت تقسيم مي‏شود: «معنوي» به معناي «علمي»؛ يعني علم و اطلاع و آگاهي و مانند آن، تكامل در اين قسمت هم قابل انكار نيست. قسم دوم، معنوي به معناي «انساني»، يا به قول اينها «ارزش هاي انساني و ارزش هاي اخلاقي». آيا جامعه به همان نسبت كه در آن دو سه قسمت تكامل پيدا كرده، در ارزش هاي انساني هم پيش رفته است؟ به آن نسبت كه بدون شك پيش نرفته و احدي هم ادعا نكرده و حتي اگر كسي بگويد «پيش كه نرفته، سهل است؛ در اين قسمت ها عقب هم افتاده»، به نظر ما، حرف دور از حقيقت نگفته است (مطهري،1373، ج13، ص779-780).

با توجه به مطالب مزبور، معيار تكامل در ديدگاه تكامل فطري تاريخ تا اندازه اي مبهم مي ماند.

1.16.2. تناقض

شايد همين ابهام موجب نوعي تناقض و ناهماهنگي در مجموعه سخنان و نوشته هاي استاد در خصوص انديشة «تكامل در تاريخ» شده است. استاد از يك سو، معتقد است: انسان در آزادي و استقلال از انسان هاي ديگر و آزادي از حيوانيت خودش آزاد نشده و در اين زمينه، كه ناظر به امور معنوي انسان است، تكاملي پديد نيامده است (ر.ك: همان، ص781ـ782). ولي از سوي ديگر، مي فرمايد: تكامل تاريخ را تنها در تكامل ابعاد مادي تاريخ نبايد خلاصه كرد، بلكه بشر در طول تاريخ، در ابعاد معنوي و آزادي از خويشتن خويش نيز رشد و تكامل داشته است؛ چنان كه در كتاب قيام و انقلاب مهدي مي نويسد:

تحول و تكامل تاريخ تنها جنبة فني و تكنيكي ابزاري و آنچه بدان «تمدن» نام مي‏دهند، ندارد؛ گسترده و همه‏جانبه است؛ همه شئون معنوي و فرهنگي انسان را دربر مي‏گيرد و در جهت آزادي انسان از وابستگي هاي محيطي و اجتماعي است. انسان در اثر همه‏جانبه بودن تكاملش، تدريجاً از وابستگي‏اش به محيط طبيعي و اجتماعي كاسته و به نوعي وارستگي، كه مساوي است با وابستگي به عقيده و ايمان و ايدئولوژي، افزوده است و در آينده، به آزادي كامل معنوي، يعني وابستگي كامل به عقيده و ايمان و مسلك و ايدئولوژي خواهد رسيد (مطهري، 1390، ج24، ص423)

اين در حالي است كه در كتاب نقدي بر ماركسيسم در رشد معنوي جامعة بشري در طول تاريخ ترديد مي كند و مي نويسد:

اگر مسئلة كمال انسان را در نظر بگيريم، قبلاً گفتيم كه در انسان، سه نوع، بلكه به اعتباري چهار نوع تكامل تصور مي‏شود: يكي تكامل ابزارها و فنون؛ دوم تكامل در روابط اجتماعي كه به معناي پيچيده‏تر شدن روابط است؛ سوم تكامل معنوي است كه اين نوع تكامل مورد ترديد است و معلوم نيست انسان در اين زمينه تكامل يافته است يا نه؟ (مطهرى، 1373، ج‏13، ص780).

ايشان همچنين به نقل از يكي از نويسندگان و محققان، دربارة انحطاط غرب مي نويسد:

غرب به دو مصيبت گرفتار است و به همين جهت، تهديد به سقوط مي‏شود: يكي خلأ آرماني؛ ديگر جهنم خوشي ها (مطهري،  1384، ج15، ص202 ). ... اين خلأ آرماني، كه او مي‏گويد، مربوط مي‏شود به مسئله‏اي كه ما در كتاب قيام و انقلاب مهدي طرح كرديم كه تكامل انسان در جهت رهايي از وابستگي به طبيعت بيروني و دروني و انسان هاي ديگر و به سوي وابستگي به عقيده و آرمان بوده و خواهد بود (مطهري، 1384، ج15، ص202 ).

پيداست كه اين مطالب با آنچه دربارة تكامل معنوي تاريخ بيان شده معارض است. شايد كساني بگويند: ديدگاه «تكامل معنوي تاريخ» به اين معنا نيست كه در همة مقاطع تاريخ، جامعة بشري در حال يك سير خطي در حال رشد معنوي بوده، بلكه مقصود اين است كه در يك مسير مارپيچي در حال رشد معنوي است و استاد آنجا كه از سقوط معنوي بشر سخن مي گويد يا انحطاط اخلاقي غرب را مطرح مي كند، كلامش ناظر به افت هاي معنوي برخي از مقاطع تاريخي است؛ ولي چون از «تكامل معنوي تاريخ» سخن مي گويد، سخنانش ناظر به حركت مجموعي تاريخ يا معدل حركت جامعه بشري در طول تاريخ در مسير ماديت و معنويت است. به ديگر سخن، ايشان معتقد است: بشر در عين اينكه در برخي مقاطع زندگي، ضد اخلاق و معنويت حركت كرده، در برخي مقاطع ديگر به سوي معنويت گام برداشته، ولي مجموع گام هاي رو به معنويت بشر نسبت به گام هاي رو به ماديت بيشتر بوده است و ازاين  رو، مي توان گفت: معدل سير حركت تاريخ در زمينة ارزش هاي اخلاقي و معنوي بيش از سير حركت در جهت امور مادي و شهواني بوده است. شواهد موجود در بيانات استاد مؤيد همين نظر است (ر.ك: مطهري، 1384، ج‏15، ص211ـ212 و 235ـ236). ولي اين توجيه كافي به نظر نمي رسد؛ زيرا نقد ما ناظر به اصل «تكامل معنوي تاريخ» است نه گونة تكامل معنوي تاريخ.

1.17.3. فقدان استدلال كافي براي اثبات ديدگاه

نكتة درخور ملاحظة ديگر دربارة ديدگاه «تكامل فطري تاريخ»، كمبود استشهادهاي تاريخي يا قرآني براي اثبات اين ديدگاه است. يكي از استشهادهاي تاريخي استاد مطهري براي اثبات ديدگاهش، جنگ هاي صدر اسلام است (ر.ك: مطهرى، 1390، ج‏24، ص426ـ433). ايشان معتقد است: مردم در آن برهه، بر اساس بصيرت ديني با شمشير جهاد مي كردند نه بر پاية شكم و شهوت و شهرت. از سوي ديگر، ايشان به قيام هاى آزادي خواهانة شرق و غرب در دو قرن گذشته براى برقرارى مردم سالاري اشاره مي كند كه نمونه‏اش نهضت مشروطيت ايران بود (مطهرى، 1390، ج‏24، ص422ـ426). اين قيام براي آزادي از ظلم و استبداد بود و هيچ ربطي با تكامل ابزار توليد نداشت.

اما پرسش اين است كه آيا تنها استشهاد به جنگ هاي مسلمانان در بدر و احد و احزاب در حمايت از رسول خدا صلی الله علیه و آله يا حمايت برخي ديگر از حضرت نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و اهل بيت علیهم السلام كه در برخي از مقاطع خاص تاريخ و در مناطق جغرافيايي خاص و بسيار محدود تحقق يافت، براي اثبات حركت تكاملي كل تاريخ، كه پهنة وسيعي از زمين و زمان را دربر مي گيرد كافي است؟

به نظر مي رسد اين مقدار استشهاد تاريخي براي اثبات ادعاي تكامل در حركت تاريخ كافي نيست؛ زيرا ممكن است كساني بگويند: بسياري از جنگ هاي بين كشورها و ملت ها در طول تاريخ، مانند جنگ هاي طولاني ايران و روم در عهد باستان باستان، يا لشكركشي هاي ايران به سوي كشورهاي مجاور، يا جنگ هاي خونين جهاني اول و دوم در نيمة دوم قرن بيستم ميلادي، كه انگيزه هاي مادي و زياده خواهانه و ظالمانه اي موجب پيدايش آنها شد و ميليون ها كشته بر جاي نهاد، شاهد گويايي بر حركت رو به رشد جامعه بشري در زمينه رشد گرايش هاي حيواني و مادي. پس تاريخ بشر رو به سقوط و تنازل بوده است.

1.18.وجه جمع سخنان استاد

گرچه از مجموع سخنان استاد شهيد مطهري در بحث «تكامل در تاريخ» به دست مي آيد كه ايشان معيار تكامل را به طور شفاف مشخص نكرده و اين خود ديدگاه «تكامل فطري تاريخ» را در هاله اي از ابهام قرار داده است، ولي با توجه به برخي ديگر از آثار ايشان، تا اندازه اي مي توان به ذهنيت ايشان دربارة معيار تكامل در جامعه و تاريخ نزديك شد. ايشان در كتاب انسان كامل، كه مجموعه سخنراني هايشان دربارة ملاك انسان كامل است، معيارهاي در مواردي براي انسان كامل مطرح نموده و سرانجام، معيار مختار خود را بيان كرده است. بدين روي، چون طبق مبناي شهيد مطهري، وجود جامعه و تاريخ ريشه در وجود افراد انسان دارند، مي توان گفت: معيار تكامل انسان از منظر ايشان، همان معيار «تكامل تاريخ» است.

استاد مطهري در فصول متعدد كتاب انسان كامل، ديدگاه هاي مكاتب گوناگون دربارة معيار انسان كامل را بررسي كرده است؛ مانند: 1. مكتب عقل (فلاسفه)؛ 2. مكتب عشق (عرفا)؛ 3. مكتب قدرت؛ 4. مكتب محبت (و خدمت به خلق)؛ 5. مكتب سوسياليسم (برابري)؛ 6. مكتب اگزيستانسياليسم (آزادي). ايشان ضمن پذيرش معيارهاي مزبور به عنوان بخشي از معيار انسان كامل ـ البته با تعريفي كه اسلام براي اين معيارها مطرح مي كند ـ معتقد است: اسلام تك تك اين معيارها را به تنهايي براي تكامل انسان كافي نمي داند، بلكه مجموعة آنها و برخي ارزش هاي ديگر انساني را ماية تكامل بشر مي داند. ازاين رو، در بحث «لزوم هماهنگي در رشد ارزش ها»، مي نويسد:

كمال انسان در تعادل و توازن اوست؛ يعني انسان با داشتن اين همه استعدادهاي گوناگون، آن وقت انسان كامل است كه فقط به سوي يك استعداد گرايش پيدا نكند و استعدادهاي ديگرش را مهمل و معطل نگذارد و همه را در يك وضع متعادل و متوازن، همراه هم رشد دهد... انسان كامل آن انساني است كه همه ارزش هاي انساني در او رشد كنند و هيچ كدام بي رشد نمانند و همه هماهنگ با يكديگر رشد كنند و رشد هركدام از اين ارزش ها به حد اعلا‏ برسد... ارزش هاي گوناگوني است كه در بشر وجود دارد: عقل، عشق، محبت، عدالت، خدمت، عبادت، آزادي و انواع ديگر ارزش ها.... «انسان كامل» يعني: انساني كه قهرمان همه ارزش هاي انساني است، در همه ميدان هاي انسانيت قهرمان است (مطهري، 1391، ج 23، ص112 ـ124).

با توجه به صراحت بيان استاد دربارة معيار انسان كامل و با توجه به ارتباط وجودي انسان و جامعه و تاريخ، مي توان گفت: معيار تكامل جامعه و تاريخ از منظر استاد مطهري، رشد هماهنگ همة ارزش هاي انساني در افراد جامعه است كه درواقع همان رشد و شكوفايي استعدادهاي فطري انسان است كه ايشان، هم در مباحث «فلسفه تاريخ» و هم در كتاب نقدي بر ماركسيسم آن را مطرح كرده است. در نتيجه، معناي نظريه استاد تحت عنوان «تكامل فطري يا انساني تاريخ» اين مي شود كه تمام ارزش ها و استعدادهاي متعالي انسان ها در طول تاريخ، به طور هماهنگ رشد داشته است. ولي اين رشد به معناي رشد كمّي افراد يا رشد جغرافيايي يا رشد زماني نيست، بلكه به اين معناست كه در طول تاريخ، استعدادهاي متعالي و فضيلت هاي نوع بشر به طور هماهنگ بيشتر شكوفا شده، گرچه در اين بين، مفاسد جامعه بشري نيز از بين نرفته و بخشي از تاريخ بشر پر از ظلم و فساد و تباهي است. اما در كنار بقا و حتي رشد رذايل در بخشي از تاريخ، ما شاهد رشد فضايل در بخش ديگري از صفحه هاي تاريخ هستيم؛ يعني در يك نگاه مجموعي به تاريخ، رشد فضايل در تاريخ، در يك جمع محدود قابل انكار نيست و ظالمان و مفسدان نتوانستند مسير تكاملي دعوت هاي مصلحان را متوقف و مسدود يا محو و نابود كنند، گرچه مزاحمت هاي فراواني در مسير حركت آنان ايجاد كرد. بنابراين، در مجموع، بخشي از خانوادة بشري از حيات حيواني صرف به سوي حيات متعالي انساني حركت كرد و باورها و ارزش ها و اخلاق متعالي در ميانشان كمال يافت، به گونه اي كه مي توان گفت: ما شاهد تكامل نوع بشر در تاريخ هستيم.

اما دربارة فقدان استدلال كافي براي اثبات ديدگاه استاد، شايد بتوان گفت: استاد مطهري شواهد محدود نزاع هاي بشر براي آرمان هاي متعالي را نشانة رشد معنوي و تكامل انساني نوع بشر مي داند، نه رشد معنوي اكثريت جامعه بشري؛ بدين بيان كه استاد مطهري براي سنجش تكاملي يا تنازلي بودن حركت تاريخ، روحيات و رفتار بيشتر افراد يك مقطع تاريخي نسبت به مقطع ماقبل خود را مطالعه نكرده، بلكه اعتقادات و رفتار نوع بشر را در يك مقطع تاريخ نسبت به مقطع ماقبل آن بررسي كرده است. در نتيجه، اگر در برخي از مقاطع محدود تاريخ و در برخي مناطق خاص، جمع اندكي از جامعه بشري نسبت به مقاطع ماقبل خود ارتقاي معنوي بيابد و منافع مادي را فداي آرمان هاي معنوي كند، مي توان گفت: نوع بشر نسبت به گذشته ارتقاي معنوي يافته و گرايش هاي متعالي اش بر گرايش هاي پست او مسلط شده است.

1.19.نتيجه گيري

1. در انديشة شهيد مطهري، «تكامل» غير از «پيشرفت» است در مفهوم «تكامل» نوعي تعالي نهفته است، ولي در مفهوم «پيشرفت» تعالي اشراب نشده است و ازهمين رو، بسياري از محورهاي رشد تمدني بشر را مصداق پيشرفت مي داند و نه تكامل.

2. از منظر استاد، در نگاه نخست، مي توان حركت تكاملي تاريخ را در چهار حوزة روابط انسان با طبيعت؛ ساخت و تشكيلات اجتماع؛ روابط انسان ها با يكديگر، و رابطة انسان با خودش تصوير نمود كه در دو حوزة نخست، حركت تكاملي تاريخ در محورهايي همچون ابزارسازي و آزادي از طبيعت و پيچيده شدن سازمان هاي اجتماع به روشني قابل تصوير است. اما در دو حوزه، كه به ابعاد انساني و اخلاقي و معنوي جامعه بشري برمي گردد، گرچه تصوير پيشرفت با مشكل مواجه مي شود و در برخي از قلمروها مي توان انحطاط را مشاهده كرد، ولي به اجمال، تكامل تحقق يافته است.

3. استاد مطهري استدلال منكران تكامل تاريخ را نمي پذيرد و تفسير ويژه اي دربارة تكامل در تاريخ مطرح مي كند كه آن را «تصوير انساني يا فطري» مي نامد. طبق اين بينش، انسان داراي دو سلسله خصلت هاي حيواني و انساني است كه تاريخ بستر شكوفايي اين خصلت هاست. اما هر قدر كه از عمر عالم مي گذرد، گرايش هاي فطري يا انساني بشر بستر ظهور افزون تري مي يابد و نزاع ميان جامعة بشري رنگ غالب مادي و حيواني خود را از دست داده، رنگ ايدئولوژيك و انساني به خود مي گيرد؛ به گونه اي كه ابعاد متعالي فطرت بشر بيش از پيش شكوفا مي شود و انگيزه هاي پست و شهواني در حركت تاريخ جاي خود را به انگيزه هاي متعالي و رحماني مي دهد.

4. از منظر استاد مطهري، حركت تكاملي تاريخ حركتي مجموعي و نوساني است؛ يعني گاه به عقب و گاه به جلو مي رود و گاه مي ايستد؛ ولي معدل حركت هاي رو به جلو بيش از حركت هاي ايستا و رو به عقب است. ازاين رو، در نگاه جمعي به حركت تاريخ، پيشرفت و تكامل غلبه دارد.

5. از منظر استاد، عامل اصلى حركت تاريخ، فطرت تكامل‏جو و قناعت‏ناپذير انسان است كه به هر مرحله‏اى برسد مرحله بالاتر را آرزو و جست وجو مى‏كند.

6. دو تفسير «ابزاري» و «فطري» دربارة حركت تكاملي تاريخ، معلول دو نوع مبناي انسان شناسي است؛ بنا بر تفسير ابزاري تاريخ، انسان موجودي كاملاً مادي و تهي از هرگونه عنصر شخصيت ساز دروني است كه در برخورد با طبيعت، در اثر جبر محيط و طبيعت بيروني اش شخصيت مي يابد. اما تفسير انساني و فطري تكامل مبتني بر اين باور است كه انسان علاوه بر ابعاد حيواني، داراي ابعاد انساني ذاتي است به نام «فطرت الهي» كه هويت اصلي انسان به همين امر است كه داراي سرشتي حق جو، حاكم بر خويشتن، آزاد از مقتضيات طبيعت و محيط و سرشت و سرنوشت است.

7. ايشان معتقد است: جنگ هاي صدر اسلام كه براي احياي كلمه توحيد و دين اسلام در جزيرةالعرب اتفاق افتاد، نشانه ها و دلايلي براي اثبات تكامل معنوي تاريخ است و قرآن مجيد نيز مؤيد حركت تكاملي بشر در راستاي معنويت و گرايش هاي انساني است و در اين زمينه، به آيات ناظر بر غلبة حق بر باطل در تاريخ استشهاد مي نمايد و بر اين باور است كه قرآن مجيد سير صعودى و كمالى تاريخ را تأييد مي كند.

8. ابهام در معيار تكامل، چگونگي ارزيابي تكامل تاريخ و وجود برخي تضادها در بيانات استاد در خصوص «تكامل تاريخ»، و عدم ذكر دليل كافي بر مدعا از مهم ترين ملاحظات ديدگاه استاد محسوب مي شوند، ولي به نظر مي رسد با تكيه بر مجموع اشارات استاد در آثار گوناگون، تا حدي مي توان اصل ديدگاه ايشان را منقح نمود و ابهام ها و تناقض هاي آن را رفع كرد. اما فقدان استدلال لازم و كافي براي اثبات ديدگاه، امري است كه به دشواري مي توان آن را جبران كرد.

9. به نظر مي رسد ديدگاه استاد دربارة «تكامل در تاريخ» در حد يك فرضية درخور توجه و مطالعه است راستي آزمايي افزون تر را مي طلبد و بدين روي، در حد يك نظرية مستدل علمي قابل قبول نيست؛ زيرا نظريه بايد داراي مفاهيم دقيقاً تعريف شده، انسجام منطقي، و شواهد تأييدكننده فراوان باشد.

 

1.20. منابع

نهج البلاغه، 1393، ترجمة محمد دشتي، چ دوم، قم، مؤسسة فرهنگي ـ تحقيقاتي اميرالمؤمنين علیه السلام.

استونز، راب، 1379، متفكران بزرگ جامعه شناسي، ترجمة مهرداد ميردامادي، تهران، مركز.

آرون، ريمون، 1370، مراحل اساسي انديشه در جامعه‏شناسي، ترجمة باقر پرهام، چ دوم، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي.

باتومور، تي. بي.، 1370، جامعه‏شناسي، ترجمة سيدحسن منصوري و سيدحسيني كلجاهي، تهران، اميركبير.

پولارد، سيدني، 1354، انديشه ترقي در تاريخ و جامعه، ترجمة حسين اسدپور پيرانفر، تهران، اميركبير.

توين بي،  آرنولد، 1353، تمدن در بوته آزمايش، ترجمة ابوطالب صارمي، تهران، اميركبير.

ـــــ ، 1356، تحقيقي در باب تاريخ، ترجمة ع. وحيد مازندراني، چ دوم، تهران، توس.

زرين‏كوب، عبدالحسين، 1375، تاريخ در ترازو، چ چهارم، تهران، اميركبير.

سروش، عبدالكريم، 1357، فلسفة تاريخ، تهران، حكمت.

كار، اي.اچ.، 1351، تاريخ چيست؟، ترجمة حسن كامشاد، چ سوم، تهران، خوارزمي.

گورويچ، ژرژ و هانري مندارس، 1354، مباني جامعه شناسي (همراه با تاريخ مختصر جامعه شناسي)، ترجمة باقر پرهام، چ سوم، تهران، اميركبير.

مجتهدي، كريم، 1381، فلسفة تاريخ، تهران، سروش.

مصباح، محمدتقي، 1372، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، چ دوم، تهران، سازمان تبليغات اسلامي.

مطهرى، مرتضى، 1384، فلسفة تاريخ، چ دوم، تهران، صدرا.

ـــــ ، 1372، جامعه و تاريخ، چ دوم، تهران، صدرا.

ـــــ ، 1373، نقدي بر ماركسيسم، تهران، صدرا.

ـــــ ، 1386، تكامل اجتماعي انسان در تاريخ، تهران، صدرا.

ـــــ ، 1389، يادداشت‏هاي استاد مطهري، چ دوم، تهران، صدرا.

ـــــ ، 1390، قيام و انقلاب مهدي، چ پنجم، تهران، صدرا.